X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 29 بهمن 1396

برا علی پیام دادم سپندارمذگان روز عشق ایرانی مبارک.

جواب داده: لوس نشو دیگه!

............

شمام وقتی سه روز پشت سرهم میرین مهمونی و در حد یه لباس عوض کردن میاین خونه، دیگه نمیشه اتاقتون رو نگاه کرد؟

.............

یه دوست دارم یا بهتر بگم داشتم مال خیلی سال پیش البته که خیلی وقت بود ازش خبر نداشتم. مجرد که بودیم با بچه ها  که دورخم بودیم یا میرفتیم بیرون اونم بود تو گروهمون. بعد ازدواج اولم کم کم جاهایی که من بودم نمی اومد، بعد عروسی بچه ها رو دعوت کردم خونمون اما اون نیومد و از یکی شنیدم که گفته مامانم میگه با متاهلا رفت و آمد نکن! اونموقع فقط من تو گروهمون ازدواج کرده بودم. و اینجوری شد که ارتباطمون قطع شد. بعد که خودش ازدواج کرد دوباره سر و کله ش پیدا شد. من که جدا شدم دوباره غیبش زد. حالا که ازدواج کردم دوباره پیام داده. خیلی دلم میخواست بلاکش کنم اما دیدم بهترین کار جواب ندادن بهش. بدم میاد از آدمای اینجوری!

............

علی به شدت دنبال راه اندازی کار جدیدش هست. لطفا دعا کنین جواب بده کارش و موفق بشه.

پنج‌شنبه 26 بهمن 1396

واقعا از علی انتظار نداشتم که برام هدیه بگیره چون میدونم تا آخر سال به خاطر کاری که میخواد راه بندازه و بدشانسی هایی که توی مسائل مالی آورده، دست خالیه و باید هرچی در میاره بزاره کنار. منم برای اینکه یهو خجالت نکشه براش چیزی نگرفتم که یه وقت فکر نکنه خواستم تیکه بندازم که من خریدم و تو نخریدی!

واسه همین فقط یه شعر براش نوشتم و یه کم گل و بته و قلب کنارش کشیدم و گذاشتم تو پاکت که بهش بدم.

نزدیک اتمام ساعت کاریش بهش پیام دادم که میاد امشب بریم پارک یا کوه؟ تقریبا دو ساعت بعدش زنگ زد که آماده شو بیام دنبالت. وقتی اومد گفت کجا بریم‌، گفتم بریم کوه صفه. گفت بیخیال تا الان سرکار بودم. پا ندارم بیام کوه. گفتم خب بریم پارک. گفت: نه. گفتم پس چی؟ گفت بریم بازار یه چیزی بخر. گفام چی؟ گفت من تو فکرم بود برات روسری بخرم اما بریم هرچی دوست داشتی بگیر. چقدر خیابونا ترافیک بود. رفتیم مجتمع اوسان. در حقیقت دنبال بودم یه بلوزی چیزی بردارم که آستین بلند باشه برای وقتایی که میریم مهمونی. عید  که میشه، مدام شام و ناهار دعوتیم. اما هیچ چیز خاصی چشمم رو نمیگرفت. بعد گفتم کفش یا کیف بردارم، اما دیدم نزدیک عیدی کیف و کفش چی بردارم؟ بعدش گفتم شلوار لی بگیرم که دیدم اونم تازه خریدم. دقت کردین وقتایی که بدون مقدمه میرین بازار با اینکه کلی چیز میخواین اما نمیدونین چی بخرین؟

دقیفا همینجوری شده بودم. علی گفت یعنی واقعا چیزی نمیخوای؟ گفتم چرا کلی چیز میخوام الان میتونم یه لیست بالا بلند بهت بدم اما بحث اینه که نمیتونم هول هولی خرید کنم. الانم تو خسته ایی و قشنگ پیداس حالش رو نداری دنبال من از این مغازه به اون مغازه بیای. گفت آره خداییش، جون من یه چیزی بخر. گفتم باشه حالا که التماس میکنی بریم همون روسری که خودت گفتی رو بگیریم. یه دوتا مغازه رو دید زدیم تا آخر سر وقتی چشمای خسته و ملتمس علی رو دیدم دلم براش سوخت و توی مغازه سوم به یه روسری رضایت دادم. البته مقصر خودش بودا رو چیزایی که می پسندیدم عیب میذاشت. حالا من خودم وسواسی، علی بدتر! اما بالاخره به تفاهم رسیدیم. آخه چیزی هم نداشتن که چنگی به دل بزنه. بعدشم رفتیم تو یه مغازه که لوازم آشپزخونه داره. یه ظرف عسلم اونجا گرفتم. بعدشم من اومدم خونه. علی هم رفت خونشون. این بود ولنتاین ما.

آهان راستی موقع خداحافظی هم پاکت شعر رو دادم بهش. اصلنم عشقولانه در نکردیم از خودمون!

اصن یادم رفت ببوسمش. حالا اشکال نداره واسه سپندارمذگان براش جبران میکنم. االبته ان شاءالله. بی حرف پیش.

چهارشنبه 25 بهمن 1396

آقا من که فکر میکردم دیروز ولنتاین. بعدش انروز تو باشگاه فهمیدم امروزه. نزدیکای ظهر که اومدم خونه یه پیام به علی دادم که: عزیزم، برای من نه تنها امروز بلکه هر روز در کنار تو روز عشق است!

به نظرتون متوجه منظورم میشه؟

یا مجبورم آخر شب پست بزارم: خواست برام بخره خودم نذاشتم!

چهارشنبه 25 بهمن 1396

دیشب از صدای باد خوابم نمیبرد بعدشم که با بارون قاطی شد، منم یهویی چسبیدم به علی و هرچی صدای باد وحشتناکتر میشد  بیشتر میرفتم تو بغلش. که یهو علی تو خواب و با حالت التماس گونه ای گفت عالی امشب نه!( خخخخ)

گفتم برو عامو توهم زدی؟ کاریت ندارم! گفت پس چرا چسبیدی  به من. گفتم، اییییییش حالا بچسبم مگه ازت کم میشه؟  و یه وجب ازش فاصله گرفتم. اونم پشتشو کرد بهم و خوابید. دوباره دو دقیقه بعد از پشت چسبیدم بهش. گفت چته؟ چیزی شده؟ گفتم نه.

صدای زوزه باد که توی کانال کولر پیچید، علی گفت چیه؟ گفتم طوفان شده! باد و بارون باهم! و محکم چسبیدمش. گفت میترسی؟ گفتم نخییییر، فقط صدای باد رو اعصابمه!

برگشت به طرفم و گفت: خداییش از باد میترسی؟ گفتم آررررره.

کلی خندید بهم! گفتم خنده نداره ها، بی جنبه.

گفت آخه چرا؟ گفتم دقیق نمیدونم اما از بچگی این حس رو داشتم و هروقت باد میاد یاد اون داستانه می افتم که باد خونشون رو از جا کند و برد یه شهر دیگه. و بچه تو خونه مونده بود اما مامان و باباش رفته بودن تو زیر زمین!

...........

شماها چیزی از داستانش یادتون میاد؟

یادم نمیاد این داستان رو کسی برام تعریف کرده بود یا کتابش رو خونده بودم یا برنامه کودکی فیلمی چیزی داشته!!

هیچی نمیدونم جز اینکه من از باد میترسم!

دوشنبه 23 بهمن 1396

تعطیلات

بچه ها سلااااام. من برگشتم. (خخخخ اینو گفتم یاد صدف بیوتی افتادم، اینا که اینستا دارن احتمالا بشناسنش).

بیرون شهر خوش گذشت جای همگی خالی. علی اونقدر هوامو داشت و نذاشت کاری انجام بدم که صدای دخترخاله هام در اومد و نزدیک بود شوهراشون یه جا علی رو گیر بیارن و خفه دمه کنن!

..........

چهارشنبه علی  وقتی رسید گفت: فردا مراسم هفت بودا، خاله دعوت کرده بودا. گفتم قربونت برم میدونم عزیزم. ممنون که به خاطر من داری میای! بعد دوباره یه ساعت بعدش تکرار کرد. گفتم منظورت چیه؟ اگه میخوای منتش رو بزاری، برگردیم و فردا بریم؟ گفت نه چه منتی؟ گفتم پس لطفا هی نگو. خودم میدونم چقدر دوستم داری.

..............

توی راه که تا یه جاهایی بارون  می اومد و من خیره به جاده و علی و آهنگ" بارون که زد" توی گوشم، و در حال عشقولانه ولی بقیه ش دیگه خبری نبود بعدش یه کم در مورد آداب و رسومات باهم حرف زدیم تا دوتایی بیشتر با اخلاق خانواده ها آشنا بشیم. گفت ما اگه کسی باهامون دشمن هم بوده باشه و اتفاقی براش بیفته و کاری از دستمون براش بر بیاد انجام میدیم. من گفتم ولی ما اینجوری نیستیم. مثلا همین مراسم شب هفت که توی تالار شام میدن، من اگه فقط برای دو سه نفر رفته باشم. اونم چون مجبور بودم. اصلا بابام نمیرن و ماهم یاد نگرفتیم. گفتم نه اینکه احترام  آداب سرمون نشه. بلکه درست نمیدونیم. نمیگم کار ما درسته کار شما اشتباه اما الان من و تو دیگه سنمون از سی گذشته و بعضی رفتارا دیگه جز ذاتمون شده. خلاصه تقریبا از هر دری گفتیم و قرار شد از این به بعد دیگه خیلی کاری به خانوادهامون نداشته باشیم و کاری که خودمون میدونیم درسته رو انجام بدیم.

.............

وقتی رسیدیم دهکده و کل چند روزی که اونجا بودیم دیگه حرفی از این چیزا نزدیم و خوشحال و خرم به هممون خوش گذشت.

خاله هامم کلی از علی و اخلاق و رفتارش خوششون اومده بود و همه حسابی باهم جور شده بودن.

..........

دیروز خونه علی بودیم. علی گفت چهارشنبه که داشته لباس بر میداشته که بیاد، مامانش گفتن مگه نمیاین مراسم، گفته نه. نمیتونیم. مامان گفتن خاله دعوت کرده، زشته. علی هم گفته: برام آرامش زندگیم و رضایت خانومم از هرچیزی مهمتره. باباش هم گفتن : راست میگه خانوم ،  اون خدابیامرز که پیر بود و خوشی هاش رو کرده بود. نسبت نزدیکی هم نداره که واجب باشه اومدن اینا. و رو به علی گفتن : برین بهتون خوش بگذره.

خانواده علی رو دوست دارم چون با همه حرفا بازم درک و شعور خوبی دارن.

چهارشنبه 18 بهمن 1396

مهربون کی بودی تو؟

هوریااااا هوریاااا

علی زنگ زد گفت آماده شو بیام دنبالت؟

گفتم کجا؟

گفت بیرون شهر!

.............

از صبح به خودم گفتم امشبم نرفتی طوری نیس. یاد بگیر از هر اتفاقی می افته لذت ببری.

اما ظهر که مامانم و خاله م رفتن پکر شدم.

از بعدازظهر به خودم انرژی مثبت دادم که توام امشب با دخترخاله ها میری.

بعدشم یه عکس_متن قشنگ برای علی فرستادم با این مضمون:

اگه تو زندگیت یکی رو داری که به فکر خوشحال کردنته این یعنی خوشبختی، به همین سادگی!

.............

برم آماده بشم تا از گروه عقب نیفتادیم.

چهارشنبه 18 بهمن 1396

لب و لوچه آویزون عالی

قرار بود آخر هفته بریم بیرون شهر با خاله هام.

شنبه علی  از سرکار پیام داد که: دوست داری از چهارشنبه بریم یا پنج شنبه؟ گفتم خب اگه بشه از چهارشنبه بریم که بهتره. گفت اوکی.

شبش گفت پنج شنبه تعطیلیم. خوشحال شدم که ما هم با بقیه چهارشنبه میریم اما........

دیشب گفت فردا نمیریم و پنج شنبه عصر میریم. گفتم چرا؟ گفت باید برم هفته! لب و لوچم آویزون شد اما بی تفاوت رفتار کردم.

امروز صبح باز گفت اگه رفتی بودی مراسم ختم امشب میرفتیم. گفتم اصلا برام مهم نیس! گفت کدومش؟ گفتم هردوتاش!

گفت واقعا؟ گفتم میخوای دوباره در موردش بحث کنیم؟ عزیزم تموم شد دیگه.

.....................

آقا بین خودمون باشه، اما من خیلییییییی دلم میخواد امشب با بقیه برم. ولی علی نمیاد. امیدوارم قصد لجبازی نداشته باشه.

سه‌شنبه 17 بهمن 1396

دقت کردین یه وقتایی تو وبلاگاتون یه چیزی رو مینویسین، بعد دو روز یا دو ساعت قضیه براتون تموم میشه و یادتون میره اما تا دو هفته بعدش کامنتایی میاد برا اون پست که باعث یادآوری قضیه میشه و دوباره حالتون رو بد میکنه؟

سه‌شنبه 17 بهمن 1396

گاهی باید مث آتشفشان فوران کرد

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
یکشنبه 15 بهمن 1396

با اینکه مایل نبودم اما عمدی هم نبود

جمعه صبح با سر و صدای اهالی خونه علی اینا بیدار شدم. فکر کردم ساعت ۱۰ باشه، که همه بیدار شدن. آخه اونا صبحای جمعه رو قشنگ میخوابن. اما ساعت رو که نگاه کردم نزدیکای ۸ بود. علی هم خواب بود. یه کم به صداها دقت کردم، فهمیدم دارن میرن از خونه بیرون. نیم ساعتی گذشت. یکی آروم به در اتاق زد. علی رو صدا کردم تا در رو باز کنه. در رو باز کرد. برگشت کلید ماشین رو برداشت. پرسیدم چی شده؟ گفت میام میگم. 

سر و صداها خوابید و همه رفتن جز بچه ها. ( آخه خواهر برادرای علی با بچه هاشون همگی شبای جمعه میان اونجا و تا فردا شب میمونن). اومد تو رختخواب و گفت مامان خاله x و دایی z فوت کرده. در حقیقت مادرناتنی مامان علی. من این خاله و دایی هاش رو ندیدم و برای مراسم عقد هم که دعوت بودن نیومدن.

خلاصه که سعی کردیم دوباره بخوابیم ولی خوابمون نبرد. تا ساعت ۱۰ تو رختخواب بودیم‌. علی گفت پاشو بریم ماشین رو که ببریم تعمیرگاه تا بیکاریم. ساعت ۱۱ از خونه زدیم بیرون. ۱۲ بود کارمون تموم شد. علی گفت بریم یه سر باغ رضوان سر اموات و اگه متوفی رو هم آوردن یه سر بزنیم. و بلافاصله گفت خب تو اگه حالت بد میشه تو ماشین بشین.( من تا حالا به جز مامانجون و بابابزرگم و یکی از جوونای فامیل برای خاکسپاری نرفتم. چون بشدت حالم بد میشه. نه اینکه بترسم، چون نمیتونم گریه کنم تا چند روز سردرد میگرم و یه حال آشوبی دارم). خلاصه که جمعه تا ساعت ۴ باغ رضوان بودیم. منم دیگه گشنه م شده بود و خسته و کلافه شده بودم. شب همگی رفتن خونه بابابزرگش. علی گفت تو میای؟ گفتم نه. اصلا درست نیس، من با فامیلای اونطرف تو مراسم سوگواری آشنا بشم. علی قبول کرد و یه نیم ساعتی رفت و اومد. و من باز تو ماشین نشستم.

گذشت تا امروز........

دیشب یه مسئله ای به شدت فکرمو مشغول کرده بود و با همه خستگی روز شنبه خوابم نمیبرد. تا ساعت ۴ صبح بیدار بودم. یهو به کله م زد روزه بگیرم. پا شدم یه لیوان شیر و خرما سحری خوردم و یه کم دعا و ثنا کردم بلکه آروم بشم.(راستی دوست عزیزم که گفتی حالت خوب نیس، برای آرامشت دعا کردم. دوستای گلم شما هم برای آرامش دوستمون دعا کنین. از خواننده های وبلاگ هست شاید دوست نداشته باشه اسمش رو بگم. دعای دسته جمعی بهتر جواب میده) 

فکر کنم حدود ۸ صبح بود که صدای پیام تلگرام اومد. حسش نبود گوشیم رو بردارم. گفتم حتما علی داره سلام صبح بخیر میگه. و دیگه چیزی نفهمیدم. تا یه ربع مونده به ۹. که از شدت پری مثانه بیدار شدم. برگشتم تو رختخواب گوشیمو نگاه کردم. علی نوشته بود امروز برم مراسم ختم. نوشتم امروز روزه م و الانم خوابم میاد. اما حدود ۱۰ میرم که بابا هم ماشین رو آورده باشن. و ساعت رو روی ۹:۳۰ کوک کردم. ساعت زنگ زد بیدار شدم. کارامو کردم و منتظر بابا نشستم.

اما.............

ساعت ۱۲ بود و من توی رختخواب. بدون اینکه لباس بیرون تنم باشه! ( تا حالا شده توی خواب فکر کنین بیدارین؟)

خیلی حس بدی بود. به علی پیام دادم: جز شرمندگی چیزی ندارم بگم خواب موندم ببخشین. 

جواب داد: برات مهم نبود. وگرنه با وجود روزه بودن و خستگی به خاطر من یا مامان میرفتی. هیچ وقت اینکارت رو یادم نمیره. هیچ وقت!

جواب دادم حق با شماس.

.............

حالا نمیدونم چی میشه. خیلی بد شد؟ درسته تمایلی نداشتم برم آخه ما توی فامیلمون تازه عروسا مراسم ختم و هفته و چهلم شرکت نمیکنن. مخصوصا اگه صاحب مجلس رو برای اولین بار بخوان ببینن. اما گفتم به خاطر علی میرم که اونم نشد.


( تعداد کل: 352 )
   1      2      3      4      5      ...      36      >>