X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 30 اردیبهشت 1397

عصر نوشت

حس میکنم یه سر این ماجرای بدخلقی هاش میرسه به عروسک! حالا تا چند روز دیگه که باهاش سر و سنگین بودم اونوقت مشخص میشه و خودش اعتراف میکنه.


یکشنبه 30 اردیبهشت 1397

صبح نوشت

گاهی وقتا  رفتارش باهام عصبی و بداخلاق طور میشه. بدون اینکه من مقصر باشم و اصلا از چی خبر داشته باشم‌. زنگ میزنه که مثلا حالم رو بپرسه اما پشت گوشی داد میکشه. یا وسط حرف زدنم یهو زارت قطع میکنه. یا مثلا دارم قربون صدقه ش میرم ، میزنه تو حالم. بعد انتظار داره ناراحت نشم. بعد میاد پیشم که مثلا از دلم در بیاره اما پشتش رو میکنه بهم و میخوابه. بعد فردا صبحش که میره سرکار پیام میده و عذرخواهی میکنه و ازم میخواد که چند روزی که حالش خوش نیس تحملش کنم.

مگه داریم؟ مگه میشه؟ آخه چرا؟ درک نمیکنم!

یکشنبه 30 اردیبهشت 1397

دیشب نوشت

چند روزه علی خیلی بی اعصاب شده. سر کوچکترین مسئله ایی صداش بالا میره و من نمیدونم چرا در مقابلش اینقدر بی دفاع هستم‌. حتی توی اون لحظه نمیتونم ازش بپرسم چرا داد میزنی و فقط سکوت میکنم. حتی نمیتونم باهاش دعوا کنم.

دیشب پشت تلفن بهم گفت خنگ!

واقعا حق من این نیست. حق منی که اینقدر دوستش دارم.

خب منم تحت فشارم. منم اوضاع روحیم خوب نیس.

بهش گفتم نمیخوام یه مدت ببینمت اما پا شد اومد دم خونه. زنگ زد رد تماس کردم. اس داد جواب ندادم. آخر سر هم بابا در رو براش باز کردن!

اومد بالا و بی هیچ حرفی گرفت خوابید.

گفتم مگه اینجا خوابگاهه؟ چرا اومدی؟ خواست بره. گفتم الان نمیشه بری. زشته جلو مامان اینا.

برگشت و خوابید! الانم خوابه و من خون داره خونم رو میخوره که چرا؟

شنبه 29 اردیبهشت 1397

لطفا موقع افطار برای آرامش دل آن مرد دعا کنید.

جمعه 28 اردیبهشت 1397

دیروز دلم میخواست اولین افطاری رو با علی باشم اما حسش رو نداشتم که غذا رو بردارم و با اتوبوس برم محل کارش.

آخرش به علی پیام دادم که سر راهش بیاد دنبالم اما گفت نمیاد و بهتره بمونم خونه! خورد توی ذوقم. پرسیدم چرا؟ گفت روزه بودی خسته میشی. گفتم نه حوصله م سر میره میخوام بیام. گفت باشه و اومد دنبالم.

با اینکه افطاری رو برده بودم اما علی هم واسم ماکارونی درست کرد. با اینکه مشتری نداشتیم اما کنار هم چای خوردیم و گل گفتیم و گل شنفتیم.

پنج‌شنبه 27 اردیبهشت 1397

این ماه اصلا نتونستم مدیریت مالی داشته باشم. آخه یه مدت کارتم دست علی بود و هی پیام برداشت برام میومد.

در حدی که دیروز میخواستم قسط خونه رو بدم هزار تومن کم داشتم. به علی پیام دادم که حداقل ده تومن بزن به کارتم.

........

امروز علی میگه چقدر پول داری شریک بشی تو یه کاری؟ میگم هشت هزار و خرده ایی دارم، چند درصد بهم میدی؟

یه کم فکر میکنه و میگه هااان یادم نبود هزارتومن کم داشتی  و دوتایی میخندیم. نپرسیدم واسه چی میخواست!

دیگه تصمیم گرفتم خودمو قاطی مسائل مالی نکنم چون واقعا اعصابم نمیکشه و دیگه هم تا یه مدت کمک مالی نکنم چون به قدر کافی مایه گذاشتم.

اصلا دلم نمیخواد جای من و علی توی زندگی عوض بشه. من شوهر کردم و علی زن گرفته. نمیخوام غرور مردونش بابت مسائل مالی بیشتر از این بشکنه.

..........

میدونم همین روزا وقت اجاره مغازه س و دارم سعی میکنم خودمو بزنم به بیخیالی و اصلا ازش نپرسم که چقدر درآمد داشته و پول اجاره در اومده یا نه؟ با توجه به اینکه یه هفته پیش یه قسط ۶۰۰ تومنی رو پرداخت کردیم.

.........

تصمیم دارم پول اجاره خونه رو که توی خرداد واریز میشه رو یه جا بدم به بابا برام نگه دارن تا به وقتش برای خرید وسائلم ازشون بگیرم. اینجوری پولی هم توی کارتم نمیمونه و اگه علی پولی قرض بخواد میتونم راحت بگم ندارم.

البته علی گفته اولین حقوق شرکت رو که گرفت همشو میده به من بابت بدهیش. اگه واقعا اینکار رو بکنه یه کم اضافه میاد که پس اندازش میکنم برای خودش.

.........

امروز بهش گفتم از املاکی های اطراف مغازه یه آماری بگیره که قیمت رهن و اجاره خونه اونجا چقدره. گفت واسه کی؟ گفتم واسه خودمون! گفت مگه قرار نشد بیایم طبقه بالا. گفتم تا جایی که بشه دلم میخواد نیایم اینجا. گفتم عزیز دلم اینجا برای من آخرین گزینه س لطفا برای توام  همینطور باشه.

..........

هنوز به ظاهر روی برگزاری جشن عروسی مصر هستم. گاهی هم  در جواب فامیل میگم که شاید جشن نگیریم. تصمیم دارم به علی بگم هرچقدر هزینه جشن میشه بزاره که ماشین رو عوض کنیم. چندباری هم ازش پرسیدم قیمت ماشینش چقدره و چند ازش میخرن.

بالاخره که نمیشه بی هیچی زن گرفت!

........

میخوام در کنار کمک هایی که بهش میکنم یه کم هم سخت بگیرم که زیادی خوش به حالش نشه. چون دوستش دارم. چون به نفع خودشه. چون میخوام زودی بارمون رو ببندیم.

مرد باید که قسط و وام داشته باشه وگرنه پولاشو حروم میکنه.

علی هم که طبق حرفای خودش استاده تو اینکار.

پنج‌شنبه 27 اردیبهشت 1397

اولین سحر ماه عسل

ساعت نزدیک یک شب بود که علی اومد خونمون.

گفت میخواستم اولین سحر رو با تو باشم.

وقتی برای خوردن سحری صداش کردم گفت چقدر خوبه که هستی!

موقع خوردن سحری همش حواسم بهش بود. راست میگفت چقدر خوبه که هست!

داشتم فکر میکردم و یه ذوق ریزی توی دلم کرده بودم و یه لبخند مونالیزا  گونه ایی روی لبم اومده بود.

فکر میکردم به اینکه با قیافه خواب آلود داشت سحری میخورد. به اینکه پارسال صندلی روبرویی خالی بود و حالا علی نفر چهارم اون سفره بود. به اینکه مامانم با شیطنت خاصی نگاهمون میکردن! به اینکه بابا با همون آرامش همیشگی، زیر لب  همراه رادیو، دعای سحر رو میخوندن! به اینکه سال دیگه ان شاالله خونه خودمون هستیم! به اینکه چقدر دوستش دارم! به اینکه خدایا مرسی!

یکشنبه 23 اردیبهشت 1397

میدونم هنوز زیر یه سقف نرفتیم!

گاهی وقتا یادم میره یه زندگی دیگه رو تجربه کردم. یادم میره چه سختیایی کشیدم. دیگران هم گاهی یادشون نیس و فکر میکنن من دفعه اولمه. فکر میکنن من تو دوران خوش عقد بسر میبرم و از هیجا خبر ندارم و میگن هنوز زیر یه سقف نرفتین که زندگی سختی خودشو نشون بده.

وقتی پای حرفای بقیه میشینم میبینم جنس حرفاشون جنس درداشون آشناس. گذشته ها رو یادم میاد و با خودم میگم ااااا منم این مشکلا رو داشتم.

اما وقتی زندگی الانم رو میبینم و مقایسه میکنم با قبل، حتی همین دوران عقد رو، میبینم تنها مشکل ما، بحث مالی هست.

که اونم قابل حله. پس چرا غصه الکی بخورم؟

خدا رو شکر که همسرم درک و شعور داره. خدا رو شکر که خانواده خوبی داره و خدا رو شکر که دوستم داره. خدا رو شکر واسه رفاه حالم تلاش میکنه. خدا رو شکر حواسش بهم هست.

خدا رو شکر اگه نمیتونه برام فعلا هزینه مادی کنه، به جاش هزینه عاطفی میکنه.

امروز با شنیدن حرفای چند نفر فهمیدم، علی واقعا برای من خیلی خوبه.

پنج‌شنبه 20 اردیبهشت 1397

اون موقعی که عقل رو تقسیم میکردن، من تو صف چی وایساده بودم؟؟!!!

خداییش گاهی وقتا از ساده بودن خودم حرصم میگیره.

به قول نازلی اگه دخترم بخواد مث من بشه از پنجره پرتش میکنم بیرون.

والسلام!

سه‌شنبه 18 اردیبهشت 1397

لطف خدا داره خودنمایی میکنه

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
( تعداد کل: 377 )
   1      2      3      4      5      ...      38      >>