امروز میگفت عروسک به چند نفر گفته خیلی دلش میخواد برگرده، میگفت اگه واقعا بخواد، شده باشه حضانت هم به مامانش میدم. گفتم خب. گفت آخه وقتی خودم ازش میپرسم میگه نه میخوام پیشت بمونم!

...........

راستش الان بهترین وقته واسه برگشتنش پیش مامانش، کاش به دل مامانش بیفته یه زنگی بزنه و بگه میخواد بیاد دنبالش. مطمئنم علی دیگه نه نمیاره.

به قول معروف تا تنور داغه باید نون رو چسبوند.



تاریخ : سه‌شنبه 27 شهریور 1397 | 16:15 | نویسنده : عالی | نظرات (0)
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:


تاریخ : شنبه 24 شهریور 1397 | 13:42 | نویسنده : عالی | نظرات (12)

 دیشب یه جذب خوب داشتم. دلم میخواست با یکی حرف بزنم با کسی که از حرفام ناراحت نشه. بدش نیاد. عصبانی نشه. جبهه نگیره. دلم درد دل میخواست اما کسی نبود. یهو دلم خواست برم گلستان شهدا. مث قبلنا که علی نبود برم سر اون شهید گمنامی که برای خودم انتخابش کرده بودم و باهاش حرف بزنم.

و خیلی سریع جور شد که برم.

............

دیروز اولین سالگرد جشن نامزدیمون بود. بماند که گند زده شد بهش و من اینقدر ناراحت و کلافه بودم که حتی روضه هم نرفتم. چون نمیخواستم مامان متوجه بشن. کل دیروز رو هم طبقه بالا بودم و خودمو قایم کرده بودم.

علی هم امسال نمیتونه بیاد روضه و مجبوره مغازه باشه.

با خودم فکر کردم چرا اینقدر عمر خوشی ها و دلخوشی هام کمه؟

دلم خوش بود همسرم باهام میاد مراسم و دیگه تنها نمیرم اما فقط پارسال اینجوری بود. و امیدوارم سال دیگه باز کارش جوری بشه که بتونه بیاد.

.........

وقتی افکار ما اینقدر قدرتمند هستن پس چرا ازشون برای جذب چیزایی که میخوایم استفاده نکنیم؟



تاریخ : شنبه 24 شهریور 1397 | 13:41 | نویسنده : عالی | نظرات (3)

داری مختصص گند زدن به لحظه های خوبمون میشی.

.

.

.

حوصله شرح قصه نیست.



تاریخ : جمعه 23 شهریور 1397 | 14:32 | نویسنده : عالی | نظرات (4)

بالاخره دیروز رو رفتیم. 
مهمونی واسه ناهار بود. یعنی دم غروب دیگه همه میرفتن واسه مراسم روضه.
به علی گفتم بعدازظهر مثلا حدود ۳:۳۰ یا ۴ بیاد یه سر بریم تا ۶. ۶:۳۰، که هم رفته باشیم. هم علی سر ظهر مغازه رو نبنده( آخه اون شاگرده یه ده روزی میشه دیگه نمیاد). هم کمتر اونجا باشیم.
اما علی گفت بخوایم بریم درست و حسابی میریم نه اینجوری!
گفتم باشه پس زودتر برگردیم. گفت باشه.
رفتیم. ناهار خوردیم. یه کم نشستیم. گفتم بریم دیگه. گفت باشه. خواستیم بیایم عروسک گفت بابا چقدر زود میری. کجا اینقدر عجله داری همش؟! علی یه نگاهی بهم کرد، گفتم هرجور صلاح میدونی، گفت یه کم دیگه بمونیم.
ساعت ۶ دیگه خواستیم بیایم، عروسک بهونه گرفت که مانتوم حلقه ش تنگه اذیتم میکنه نمیتونم تا شب اینو پوشیده باشم. علی گفت خب چرا پوشیدی؟ گفت نداشتم دیگه. علی گفت خب الان چیکار کنم؟ گفت منو ببر خونه لباس عوض کنم بعد بیارم اینجا. علی گفت نمیشه.( خونه برادر شوهر توی یکی از شهرکای اصفهان و با خونه مادرشوهر خیلی فاصله داره) مامان علی گفتن خودمون شب سرراه میریم خونه لباس عوض کن بعد میریم روضه. خ. ش گفت اما راهمون دور میشه ها. عروسک یه نگاه غضبناکی به خ. ش کرد.( اینقدر از این طرز نگاهش بدم میاد، حتی به علی هم اینجوری نگاه میکنه). بابای علی گفتن طوری نیس میبریمش. علی گفت دستتون درد نکنه پس ما رفتیم. عروسک باز گفت اما اینا نمیبرن. حالا میگن اما عمه منصرفشون میکنه. علی گفت بهونه نیار دیگه. و از خونه رفت بیرون. منم خداحافظی کردم. اما دیدم هروسک رفته تو یه اتاق و داره گریه میکنه. دلم به حالش سوخت. احساس کردم خیلی بی پناهه و الان واقعا به حمایت باباش نیاز داره. رفتم بیرون علی رو صدا زدم. گفتم عروسک داره گریه میکنه. گفت بهونه میگیره. گفتم اینجوری ولش نکن. برگشت دم در. صداش کرد. اومد. گفت برو لباس بپوش بریم خونه. بعدم به مامانش گفت لباس که عوض کرد میبرمش مغازه اونجا بیاین دنبالش. خ. ش گفت مغازت که دورتره. علی بهش گفت تو کاری نداشته باش! یه کم بحث کردن و عروسک اومد و رفتیم.

منو گذاشتن خونه و دوتایی رفتن........ 



تاریخ : جمعه 23 شهریور 1397 | 12:42 | نویسنده : عالی | نظرات (12)

برادرشوهر از مشهد اومده. صبح خانومش زنگ زد ظهر ناهار بیاین اونجا. گفتم بهتون خبر میدم. بعدش مامان علی زنگ زدن میاین خونه داداش؟ اگه آره تو راه بیایم دنبالتون؟ گفتم از علی بپرسم. خبر میدم.

.......

زنگ زدم علی گفت آره به منم زنگ زدن. گفتم خب! گفت هرجور راحتی. اگه میخوای برو. اگه میخوای صبر کن باهم بریم. اصلا میخوای بری یا نه؟ گفتم نمیدونم. گفت پس هرکاری میخوای بکنی خبرم کن.

..........

آیا میشه نرفت؟

با توجه به اینکه گفته بودم دیگه جایی که عروسک باشه نمیرم که اذیت نشم. اما آیا میشه با همه قطع ارتباط کرد؟ اصن تا کی میشه به این شیوه ادامه داد؟

بنظر مسخره میاد. اگه قرار به موندنش باشه باید یه راهکار اساسی پیدا کرد و باز منم که باید خودمو با شرایط تطبیق بدم.



تاریخ : پنج‌شنبه 22 شهریور 1397 | 11:31 | نویسنده : عالی | نظرات (9)

یه همکارقدیمی داشتم که شرایطش مث من بود با این تفاوت که چندماه بعد عروسیش جدا شده بود بعد هم با یه پسر مجرد ازدواج کرد و حالا هم یه دختر ناز دارن.

خلاصه اونوقتا بهم میگفت وقتی جدا شده بودم همه بهم گفتن اشتباه کردی و باید فلان میکردی و بیسار. وقتی خواستم ازدواج مجدد کنم گفتن اشتباه میکنی میخوای با یه پسر مجرد ازدواج کنی و خیلی پشت سرم حرف زدن و هی نصیحت کردن و هی گفتن ما اگه بودیم ال میکردیم و بل میکردیم.

گفت اونقدر خسته شده بودم از حرفاشون که تصمیم گرفتم در جوابشون بگم: الهی سرتون بیاد. الهی مث من بشین!

خخخخخخ گفت از اونروز مردم دست از سرم برداشتن.

..........

الان خیلی اتفاقی یاد حرف دوستم افتادم و تصمیم گرفتم در جواب بعضی کامنتا بگم الهی سرتون بیاد!

اگه کسی اینو شنید ناراحت نشه ها.



تاریخ : یکشنبه 18 شهریور 1397 | 17:43 | نویسنده : عالی | نظرات (13)
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:


تاریخ : یکشنبه 18 شهریور 1397 | 16:17 | نویسنده : عالی | نظرات (6)

امروز برای من روز هفتم دوره شگرگزاری بود.

تمرین امروز این بود که باید توی یه موضوع منفی که در زندگیم وجود داره نقاط مثبت رو پیدا میکردم و خدا رو بابت همون مثبت ها شکر میکردم.

فکر کنم الان دیگه همه میدونن که فعلا موضوع منفی و مشکل عالی چی باشه؟! بله نشستم و ده تا از موارد مثبت حضور عروسک رو لیست کردم. سخت بود اما انجام دادم.

..........

جواب آزمایش هام رو دکتر دید. خدا روشکر همه چیز خوب بوده. گفتم پس چرا اینجوری میشم؟ گفت چه موقع هایی بیشتر حالت بد میشه. دقت که کردم دیدم تموم وقتایی که یه مدت با اضطراب و استرس و دلهره و حرص و ترس و..... دست و پنجه نرم کردم آخرش کارم به سرم و تقویتی کشیده.

گفت پس آروم باش! فقط همین.

...........

دیروز دوستم پرسید آخرش که چی؟ گفتم نمیدونم شاید تمومش کنم. گفت خفه شو تو علی رو خیلی دوست داری! من مطمئنم اگه لازم بشه  به خاطر علی و دوست داشتنش عروسک رو هم قبول میکنی.



تاریخ : یکشنبه 18 شهریور 1397 | 16:11 | نویسنده : عالی | نظرات (0)
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:


تاریخ : پنج‌شنبه 15 شهریور 1397 | 13:25 | نویسنده : عالی | نظرات (8)
مطالب قدیمی تر


  • paper | خرید آگهی رپرتاژ | فروش بک لینک دائمی
  • فال تاروت شش کارتی | پردیس سی