مامان اینا از بازار گل و گیاه اومدن با یه عالمه گلدون.

چیه اینهمه اینور اونور خونه گل میزارن.


خالم اینا آخر هفته میخوان دو روز برن بیرون شهر.گفتن شما هم میاین؟ بابام میگن بیاین ماهم بریم. میگم من نمیام شماها برین.

مامان میگن اگه تو بری خونه خواهرت ما خیالمون راحته.

واقعا چی با خودشون فکر کردن؟ فکر کردن من یه دختر بچه 16 سالم که از پس خودش نمیتونه بربیاد و نباید تو خونه تنها باشه؟

واقعا یعنی چی؟!

احساس میکنم اگه باهاشون برم خیلی بهتر از این باشه که بخوام برم خونه خواهرم.

شایدم نرفتم که اگه نرم مطمئنا اونا هم نمیرن اما دلمم نمیخواد که مامان و بابام از تفریحشون به خاطر من بگذرن.



تاریخ : دوشنبه 28 تیر 1395 | 11:32 | نویسنده : عالی | نظرات (0)

نمیدونم چرا از مردای مغرور خوشم میاد؟

یعنی از اون مردایی  که ظاهر مغروری دارن و ظاهرا هیچ کسی رو تحویل نمیگیرن  ولی جونشون رو برای کسی که دوستش دارن میدن و در مقابل اون شخص از غرورشون خبری نیس و بدون تعارف خیلی دلم میخواد اون شخص من باشم.

تا بحال توی زندگیم سه تا مرد اینجوری دیدم اما هیچ کدوم منو ندیدن.



تاریخ : یکشنبه 27 تیر 1395 | 21:47 | نویسنده : عالی | نظرات (0)

احساس عقب موندن از هم سن های خودم اونقدر حالم رو بد کرده که هیچ رقمه خوب نمیشه.

امروز کلا تو خودم بودم. دیشب که چه عرض کنم صبح ساعت 5 تازه خوابیدم. و ساعت 1 ظهر بیدار شدم.

صبحونه که هیچی. ناهارم یه کف دست نون خوردم با نصف سیخ کباب که از دیروز اضافه اومده بود.

بعدازظهر خوابم نمیومد ولی از روی بیکاری و به تبعیت از بقیه که خوابیدن، رفتم تو رختخواب.

اونقدر این دنده اون دنده شدم تا ساعت 6 عصر شد. 

حمام میخواستم برم. اما بقیه داشتن قرار پارک میذاشتن.

گفتم حال و حوصله ندارم . یه دست با مامان بحث کردم و غرغرای مامان رو به جون خریدم. آخرش دیدم اونا چه گناهی دارن که اعصابشون خورد بشه غروب جمعه ایی.

سریع رفتم حمام و لباس پوشیدم و رفتیم پارک.

الان برگشتیم  ولی من همچنان دمق و ناراحتم.

متاسفانه آدما رو که میبینم حالم بدتر میشه و احساس تنهاییم بیشتر خورشو نشون میده.



تاریخ : شنبه 26 تیر 1395 | 01:33 | نویسنده : عالی | نظرات (0)

نمیدونم چرا بابام اینقدر اصرار دارن که برم دنبال نقاشی که یه زمانی دوست داشتم و برا خودم گالری بزنم.

البته میدونما. میخوان اینقدر بیکار دور خودم نچرخم و با زمین و زمان قهر نباشم؟!

اما الان دیگه دیره پدر من.

اون وقتی که میخواستم برم هنرستان گفتین نه. اون وقتی که خواستم کنکور هنر بدم گفتین نه.

همون یه تابستون که رفتم کلاس و چندتا تابلو کشیدم هم به تشویق اون بود.

الان دیگه دوست ندارم برم دنبال هنر.

الان دل مشغولی های مهمتری دارم که نمیزارن به چیز دیگه ایی فکر کنم.





تاریخ : جمعه 25 تیر 1395 | 15:41 | نویسنده : عالی | نظرات (0)

وقتی من از ناهار ماکارونی میگذرم و میگم دلم نمیخواد.

باید بفهمن که حالم خوب نیس. اما متوجه نمیشن.

وقتی سه جلسه س تمرین پیلاتس رو  که عاشقشم به بهونه های مختلف عقب انداختم و باشگاه نرفتم باید بفهمن که حالم خوب نیس ولی متوجه نمیشن.

وقتی توی یه هفته یک کیلو کم کردم. باید بفهمن حالم خوب نیس ولی متوجه نمیشن.

وقتی گردش آخر هفته کنسل میشه و من به شدت خوشحال میشم. باید بفهمن که حالم خوب نیس اما متوجه نمیشن.

کیه که تو این اوضاع بتونه حال خرابمو بفهمه؟!



تاریخ : پنج‌شنبه 24 تیر 1395 | 14:29 | نویسنده : عالی | نظرات (1)

نمیدونم اینجا گفته بودم یا وبلاگ قبلیم؟!

 اینکه دو ماهه پیش با یه نفری آشنا شدم که به شدت ذهنمو مشغول خودش کرده بود. یه چند هفته ایی درگیرش بودم اما هیچ رقمه نمیتونستم سرصحبت رو باهاش باز کنم چون بعد از اون روزی که دیدیمش اون رفت پی کار خودش منم پی کار خودم. در واقع طی یه اتفاقی ما به مدت 12 روز و هرروز تقریبا 5 ساعت همدیگه رو می دیدیم.

حالا دوباره اومده تو فکرم. دو سه روزی هست رفته رو مخم.

کسی رو سراغ ندارم که بره واسطه بشه یعنی سراغ دارم ولی بعید میدونم همچین کاری بکنه.

حالا گیرم هم کرد. اون طرف چی با خودش فکر میکنه در مورد من؟



تاریخ : سه‌شنبه 22 تیر 1395 | 01:26 | نویسنده : عالی | نظرات (3)

شماره اون دختره رو دارم. امروز دیدم عضو تلگرام شده همش با خودم میگم یه بار براش پیام بفرستم و خودم رو معرفی کنم ببینم عکس العملش چیه؟!




تاریخ : یکشنبه 20 تیر 1395 | 21:01 | نویسنده : عالی | نظرات (0)

یعنی برداشتن یه فلش و بردنش تا اونور خیابون و دادنش به آقاهه که از عکسی که توشه یه پرینت رنگی بگیره، اینقدر سخته ؟ نزدیک سه ماهه یه مقوا مخملی گرفتم و یه طرح از نت پیدا کردم برای کشیدن یه تابلو نقاشی اما هنوز شروع نکردم.


یعنی تصحیح اشکالات پایان نامه و رفتن به دانشگاه و سر زدن به استاد راهنما اینقدر سخته که شش ماهه مونده رو دستم؟


یعنی مرتب کردن لباسایی که چند هفته س رو تخت افتادن و کمد لباسا دیگه جایی براشون نداره اینقدر سخته؟


خدایا آخه چرا من اینقدر بی انگیره م؟!

من دختر تنبلی نبودم اما یهو به جایی رسیدم که حتی حال و حوصله شونه کردن موهامم ندارم.




تاریخ : شنبه 19 تیر 1395 | 20:12 | نویسنده : عالی | نظرات (0)

حرمله ی نامرد که عذابش هر آن زیاد بشه، سه تا تیر سه شعبه آورده بوده کربلا........

امشب یادم افتاد اونم سه تا تیر سه شعبه به من و زندگیمون زد.

نمیخوام با اون حرومزاده مقایسه ش کنم فقط به خاطر تیراش گفتم.

اولین تیرش اون پیامایی بود که تو گوشیش دیدم.

دومین تیرش رو یه سال بعدش زد همون فیلمی که تو گوشیش دیدم.

سومین تیرش رو هم روز عید فطر سال بعدش زد با اون عکسایی که تو گوشیش دیدم.

بعد عید فطر اون سال زندگی ما کم کم نفسای آخرش رو میکشید و فقط با دستگاه زنده بود.

 حدود یه ماهه بعدش دیگه با دروغاش خر نشدم. دیگه قسم و آیه هاش برام ارزش نداشت. دیگه تصمیم گرفته بودم تمومش کنم.

اونوقت بود که همه دستگاهها رو خاموش کردم.

صدای سوت ممتد دستگاه تا دوسال بعدش شنیده میشد و بالاخره توی یه ظهر تابستونی گرم همه چیزبه خاک سرد سپرده شد.

اکنون دو سال است او را دفن کرده ام فقط نمیدانم هر از گاهی کنار قبرش چه میکنم؟!




تاریخ : جمعه 18 تیر 1395 | 02:45 | نویسنده : عالی | نظرات (0)

جونم براتون بگه سفارش پیتزام ثبت نشده بود.

یعنی خواهری خیلی شیک و مجلسی منو یادش رفته بود.

خخخخخخ.

حالا خوبه زیاد بخور نیستیم و شریکی خوردیم با بچه ش و خودش.




تاریخ : شنبه 12 تیر 1395 | 22:10 | نویسنده : عالی | نظرات (0)
مطالب قدیمی تر


  • paper | خرید آگهی رپرتاژ | فروش بک لینک دائمی
  • فال تاروت شش کارتی | پردیس سی