X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 31 مرداد 1395

تصورشون از من چیه؟!

وقتی من صبح تا شب ور دل مامانم هستم و جایی نرفتم و با کسی تماس تلفنی نداشتم، چه خبری میتونم داشته باشم که مامانم ازم میپرسن چه خبر؟ تعریف کن؟

واقعا از چی یا از کی باید براشون حرف بزنم؟!

خب وقتایی که میرفتم سرکار یا دانشگاه یا خونه خودم بودم، بالاخره یه اتفاقایی میفتاد که بشه تعریف کرد اما حالا صبح تا شب و شب تا صبح تو خونه هستم و جلوی چشم مامان.

دوشنبه 25 مرداد 1395

حالم با این چیزا خوب نمیشه

مامان کلی لباس اتوی میزارن جلوم و میگن اینا رو اتو میکنی؟

نه اینکه خودشون نتونن انجام بدنا فقط میخوان من بیکار نباشم.

بابا بستنی با طعم قهوه میگیرن با اینکه میدونن من رژیمم و بستنی نمیخورم اما میخرن چون من دوست دارم.

خواهرم میاد خونمون و میگه هوس قهوه هایی که تو دم میکنی رو کردم. نه اینکه خودش بلد نباشه اما میخواد به من اعتماد بنفس بده.

یکشنبه 24 مرداد 1395

بعضی وقتا دلم میخواد بهش زنگ بزنم یا پیام بدم و بگم اگه پشیمون هستی و میخوای برگردی میتونی.

بگم من حالا دیگه از دستت عصبانی نیستم و برعکس اون روزا دلم میخواد تو زندگیم باشی.

به قول شاعر: هنوزم دوستش دارم.


شنبه 23 مرداد 1395

نگرانم برای خودم

وقتی دیگه از دیدن زیبایی های طبیعت هیجان زده نمیشی

وقتی از دیدن آبشار توی دل جنگل

درختای سربه فلک کشیده

دریای آروم و ساحل بکر

هیجان زده نمیشی.

وقتی روستای ماسوله و جواهر ده برات یه جای معمولی میشه که با پارک دم خونتون فرقی برات نداره.

وقتی برای آبتنی توی دریا و ماسه بازی ذوق نمیکنی و دلت میخواد توی اتاقت باشی.

وقتی دیگه کله سحر بیدار نمیشی و دم غروب با یه فلاکس چایی نمیپری دم آب تا طلوع و غروب خورشید توی دریا رو ببینی.

برای خودت نگران بشو.

برای انگیزه های از دست رفتت. برای جوونی بدون هیجانت. برای زندگیت. برای احساست نگران بشو.

مخصوصا وقتی آدمی بودی که برای کوچکترین چیز خوشحالی میکردی و ذوق و شوق داشتی.

شنبه 23 مرداد 1395

برام دعا کنین

یه روز یه خانومی یه حرفی زد که خیلی بدم اومد ولی به مرور چیزایی دیدم که فهمیدم راست میگفت.
زنی که شوهر نداره عزت نداره.
توی جمع نظرت مهم نیس.
کسی به خواسته ت اهمیت نمیده.
شبیه یه سربازی تا یه فرمانروا.
دیشب
امروز
بی صدا اشک بریز
که برای هیچ کس مهم نیستی.

دوشنبه 11 مرداد 1395

فارغ التحصیلی

بعد از گذشتن حدود دو سال تازه امروز از دانشگاهمون زنگ زدن که فلان درس یه واحدی که تاثیری توی معدل نداره براتون صفر رد شده!!!!!!!

جریان از این قرار بود که من یه تحقیقی برای این درس ارائه داده بودم ولی ظاهرا به استادمون نرسیده، اونوقت استاد حتی نمره امتحان رو هم نداده و برا خودش صفر رد کرده!!!!!

حالا با این اوضاع تکلیف پایان نامم نامعلومه ؟؟! نمره ش برام رد نمیشه چون یه درس پاس نکرده دارم؟

زنگ زدم دانشگاه اما استاد مورد نظر جلسه بود چون رئیس دانشگاهه یعنی پیدا کردنش مکافات.

تازه ما داریم میریم مسافرت.

آیکون خون گریه کردن و خودزنی

دوشنبه 11 مرداد 1395

قبلنا خواستگارا شرایط اولیشون مناسب بود اما حالا شرایط اولیشون هم مناسب نیس.

اونوقت میپرسن چرا ازدواج نمیکنی؟!

شنبه 9 مرداد 1395

چرا عاقل کند کاری

خواهرم بیشتر مواقع میگه و میخنده و همه به خوش اخلاقی میشناسنش. برای همین اصلا ازش توقع ندارن که از حرفی یا رفتاری بدش بیاد.

اما مایی که باهاش زندگی میکنیم بهتر از همه میدونیم که چقدر روی حرفا حساسه و به قول معروف زود بدش میاد و اگه بدش هم بیاد دیگه واویلاس.

در پی همین جریان چند شب پیش اتفاقی افتاد و باعث دلخوری خواهرم شد و فردا شبش دیگه نیومد اون مجلس.

همه سراغشو میگرفتن و وقتی گفتیم از فلان حرف بدش اومده خیلی تعجب کردن و گفتن واااا مگه فلانی هم بدش میاد اونکه از این اخلاقا نداشت.

حالا گیرم که کسی از این اخلاقا نداشته باشه اونموقع شما باید هرچی خواستی بگی؟!

حتما باید عکس العمل نشون بده تا شما مواظب حرف زدنتون و رفتارتون باشین؟!

اصن چرا یه حرفی میزنین که بعدش مدام بگین حالا بهش بگین بیاد شبای دیگه. بدش نیاد زود!!

چطور به بقیه حرفی نمیزنین چون سرو سنگین رفتار میکنن اما خواهر من که میگه و میخنده به خودتون اجازه میدین بهش ایراد بگیرین.

پنج‌شنبه 7 مرداد 1395

خدایا عاقبتمون رو بخیر کن

به مدت پنج شب یه جایی باید بریم. پریشب شنیدم از اون شخص که گفتم ذهنمو مشغول کرده هم دعوت کردن که بیاد.

با اینکه بعید میدونم بیاد اما دیشب زیر چشمی دور و برم رو نگاه میکردم ببینم هست یا نه!!