این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:


تاریخ : سه‌شنبه 30 آذر 1395 | 16:34 | نویسنده : عالی | نظرات (11)

امروز صبح خواهرم میگفت چند باری هست خواب می بینه که اون نامرد رو میخوان اعدام کنن و اون درحال التماس و گریه س.

از خوابش خنده م گرفت.

ولی اون نباید بمیره. اون باید زنده بمونه و زجر کشیدن و مرگ عزیزاش رو ببینه. اون باید زندگی پر دردی داشته باشه.

مثلا  از گردن به پائین فلج بشه. اون دختره هم همینطور! بعد یه مدتی هم دختر با زجر بمیره اما اون همینجوری بمونه و هیچ کسی هم نباشه که ازش مراقبت کنه.


شاید به نظرتون خنده دار بیاد اما واقعا خواسته قلبی منه و دلم میخواد تو این حالت اسفناک یا حتی بدتر هردوتاشون رو ببینم.



تاریخ : دوشنبه 29 آذر 1395 | 20:06 | نویسنده : عالی | نظرات (5)

لعنت به من

لعنت به تو

لعنت به او



تاریخ : شنبه 27 آذر 1395 | 23:35 | نویسنده : عالی | نظرات (1)

برام شبا و روزای عید هیچ فرقی با بقیه اوقات ندارن.

نه جایی میریم. نه کار خاصی میکنیم. نه کسی میاد. نه هدیه نه عیدی. نه کیک نه شیرینی. نه غذای متفاوتی!

کلا یه زندگی مسخره.

خودم رو به این پازل مشغول کردم. وگرنه دیوونه میشدم.

یهویی دلم گرفت. 



تاریخ : جمعه 26 آذر 1395 | 21:32 | نویسنده : عالی | نظرات (0)

امروز یه پازل هزار تیکه خریدم.

چیزی که مدتها دوست داشتم اما همیشه میگفتم حوصله ش رو ندارم.

من اگه باشگاه نرم میتونم همه پولامو جمع کنم و قرضهامو بدم چون بعد از باشگاه وقتی با خواهری میریم یه دوری بزنیم کلی خرید ریز و درشت هم میکنیم.

دقیقا اوایل آذرماه بود که گفتم این ماه هیچ خرج اضافه ایی نمیکنم.

اما هم کیف گرفتم. هم پازل. هم یه چندتا کش سر. هم لباس زیر. هم کرم دور چشم. هم ماسک صورت. هم چندتا پاستل گچی!




تاریخ : چهارشنبه 24 آذر 1395 | 17:23 | نویسنده : عالی | نظرات (3)

این سریاله که شبکه دو میده ، همین ملکا و اینا

کم کم داره میره رو اعصابم. امشب خیلی خودمو کنترل کردم که واکنشی نشون ندم چون مهمون داشتیم.

همش با خودم میگم یعنی اونم توی همین شرایط گیر کرده بوده؟!



تاریخ : سه‌شنبه 23 آذر 1395 | 21:55 | نویسنده : عالی | نظرات (3)

شنبه از روی شوخی با مامان دست به یکی کرده بودیم و داشتیم سر به سر بابا میزاشتیم.

نمیدونم چی گفتم که بابا گفتن گذر پوست به دباغ خونه میفته عالی خانوم.

گفتم یعنی چی؟ بعد سریع دوزاریم افتاد!

گفتم یعنی اگه آقای x دیگه قرارداد خونه رو تمدید نکنه و نخواد اجاره کنه اونوقت شما دیگه قسط وام و پول شارژ ساختمون رو نمیدین؟

خندیدن و گفتن : دیگه دیگه!


همون اوایل که قصد جدایی داشتم و اومده بودم خونه بابا، چون حقوقم کافی نبود. بابام اقساط وام بانک و شارژ رو میدادن بعد که خواهرم از طبقه بالا خونه بابا اینا اسباب کشی کرد و اونجا خالی شد، من تونستم جهزیه م رو بیارم طبقه بالا و خونه م رو اجاره بدم و دیگه خودم قسط وام رو بدم.


این قضیه باعث شد که هربار من و بابا و مامان سر یه مسئله ایی بحثمون شد بگن یادت باشه که 9 میلیون بدهکاری!

خب من هنوز نتونستم بدهیم رو بدم و اگه واقعا مستاجری برای خونه م نداشته باشم اوضاع بد میشه.

ان شاالله که تا سال دیگه یه فرجی بشه و من یه کار مناسب پیدا کنم.



تاریخ : یکشنبه 21 آذر 1395 | 22:00 | نویسنده : عالی | نظرات (0)

امروز بالاخره همت کردم بعد باشگاه رفتم آمادگاه و چندتا رنگ پاستل گچی رو که کم داشتم خریدم.

بعدشم رفتم یه خدمات فنی و اون طرحی که داشتم رو دادم چاپ رنگی کنه.

دختره بیچارم کرد تا یه پرینت رنگی بگیره. دیگه میخواستم بهش بگم بیا اینور خودم انجام میدم.

هوا نسبتا سرد شده بود اما من  سرما رو بیشتر گرما دوس دارم.

حالا کی دوباره همت کنم بشینم طرحش رو بزنم خدا میدونه.




تاریخ : شنبه 20 آذر 1395 | 18:48 | نویسنده : عالی | نظرات (0)

امشب که داشتم میومدم بالا بخوابم بابا پرسیدن شبا میری بالا بخوابی در واحد رو قفل میکنی؟ گفتم نه! گفتن قفل کن، ما که این پایین هستیم اما اگه کسی بیاد تو خونه متوجه نمیشیم. احتیاط بد نیست!

داره بارون میاد. صدای رعد و برق هم میاد. صدای بارون که میخوره روی نورگیر هم میاد.

چشمامو که میبندم حس میکنم یکی داره نگام میکنه!

پشتم رو که به در اتاق میکنم حس میکنم یکی داره از پشت سر میاد سراغم!

آدم ترسویی نیستم و شده بارها که بابا اینا رفتن مسافرت توی خونه تنهایی خوابیدم. اما همین امشب که در رو قفل کردم حس نا امنی میکنم. و همش دارم چهارقل و آیه الکرسی رو میخونم.


تو فکرم فردا چجوری برم باشگاه. امیدوارم بتونم از کوچمون برم بیرون چون وقتایی که بارون میاد به علت آبگرفتگی باید توی  یه وجب شایدم بیشتر آب پا بزاری! تازه وقتی میرسم سرچهارراه و باید برم اون طرف خیابون هم همین وضعه.


عصری توی بارون رفتم دکتر. برام سونو سینه نوشت. گفت مشکوک میزنه.

پنج شنبه تولد باباس. میخواستم فردا برم براشون هدیه بخرم.

تا ببینم هوا چطوریه.

خواهری گفته بعد باشگاه بیا خونمون. اگه برم موندگار میشم و اصرار میکنه شب بمونم برای خواب. دوست ندارم غیر خونه خودمون جایی بخوابم.


 خوابم نمیبره با اینکه بعدازظهر هم نخوابیدم.

هرچی حواس خودم رو پرت میکنم نمیشه.

دیونه نشدم اما انگار یکی اینجاس و داره نگاه میکنه.

حتی الان که دارم پست میزارم.

ساعت دو و نیم شد.

7 باید برم.





تاریخ : چهارشنبه 17 آذر 1395 | 02:28 | نویسنده : عالی | نظرات (3)

بالاخره دیروز یه حرکتی زدم.

شنبه بعد باشگاه رفتیم میدون نقش جهان که خواهرم خرید کنه یهویی تو یه مغازه از این پارچه جاجیم ها دیدیم.

گفتم ااا اینا بدرد این میخوره که باهاش یه کیف برای مت هامون درست کنم! خلاصه یک متر خریدیم و اومدیم.

دیروز که یکشنبه بود، نشستم به دوختن کیفها.

بعدازظهرشم نخوابیدم تا تموم بشه دوتاییش.

خب به نظرم خوب و قشنگ شد. خواهرمم دوست داشت!

مامانم میگن خدا کنه عالی بخواد یه کاری رو انجام بده. اما امان از وقتی که نخواد.

خواهرم میگه تو که اینقدر استعداد کارای هنری داری چرا نمیری دنبالش؟

و منی که فقط سکوت میکنم.



تاریخ : سه‌شنبه 16 آذر 1395 | 00:40 | نویسنده : عالی | نظرات (1)
مطالب قدیمی تر


  • paper | خرید آگهی رپرتاژ | فروش بک لینک دائمی
  • فال تاروت شش کارتی | پردیس سی