X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

همیشه خونه تکونیم رو تا قبل روز تولدم تموم میکردم تا روز تولدم یه جور خاص باشه.

اما دو ساله تازه خونه تکونیم رو از روز تولد شروع میکنم.

اینطوری خیلی از کمبودها رو فراموش میکنم.

امروز هم صبح ساعت ۱۰ که بیدار شدم رفتم صبحونه بخورم و شروع به کار کنم که مامان گفتن بیا ببین کدوم گلدون رو برای این گل برداریم؟ رفتن من به حیاط همان و تا ساعت ۳ بعدازظهر در حیاط بودن و گلکاری و باغبانی در کنار مامان و بابا همان.

بعد نماز و ناهار، فیلم عاشقانه رو طبق معمول دو جمعه قبل دیدیم بعدش هم خوابیدم تا ۷ شب.

بیدار شدم نماز خوندم ، چایی خوردم و اومدم بالا و شروع به کار کردم تا نیم ساعت پیش. حتی شام هم نخوردم.

در بین کارام مامانم به گوشیم زنگ زدن. و سلام و احوال پرسی!

فکر کردم میخواستن خواهری رو بگیرن. گفتم مامان اشتباهی منو گرفتین ها. من عالی م.

گفتن نه با خودت کار دارم! گفتم واااااا. خب چرا تلفن زدن؟ صدام میکردین میومدم پایین. گفتن: نه. صبح تا حالا میخواستم تولد رو تبریک بگم اما یادم میرفت. گفتم بزار حالا که یادم افتاده زنگت بزنم. برام آرزوی بهترین ها رو کردن. همچنین یه همسر خووووب. خخخخخ. تشکر کردم. بغض کردم. و خداحافظی.

و اینگونه روز تولدم رو گذروندم.

باشد که جز رستگاران باشم.



تاریخ : شنبه 28 اسفند 1395 | 00:37 | نویسنده : عالی | نظرات (5)

انگار بزرگ شده باشم.

بدون ذوقی. بدون هیجانی. بدون ناراحتی.

امشب تولدم بود. خواهرم کیک خریده بود. پدرم شام سفارش داده بودند.

خواهری کادویش را قبل ترها داده بود. مامان و بابا با اینکه گفته بودند این به جای هدیه تولدت اما باز هم مبلغی را هدیه دادند.

شام خوردیم. کیک و چایی خوردیم. عکس گرفتیم.

اما همه چیز عادی بود. ذوقی نداشتم. خنده عکسم مصنوعی بود.

چیزی درونم خالی ست.

امسال برخلاف سال های قبل برایم فرقی نمیکرد کیک باشد یا نباشد. شمع باشد یا نباشد. کادو و هدیه باشد یا نباشد. اصلا کسی یادش باشد یا نباشد.

برایم مهم نبود. کسی تبریک بگوید یا نگوید.

نمیدانم بزرگ شده ام یا بی خیال.

امشب و فردا هم مثل بقیه اوقات است فقط اسمش میشود شب تولد و روزش ۲۷ اسفندماه.

خدایا چرا امشب آرزویی ندارم؟!




تاریخ : جمعه 27 اسفند 1395 | 01:29 | نویسنده : عالی | نظرات (4)

چهارشنبه هرچی فرم بود با نهایت سرعت وارد سیستم کردم. و با خودم خوشحال بودم که شنبه که میرم فقط چندتا ناقصی پرونده مونده که تکمیل میکنم و میگم من دیگه نمیام. بلکه یه کم به کارام برسم.(طبقه خودم رو اصلا خونه تکونی نکردم) 

جونم براتون بگه امروز که اومدم دیدم یا خدااااااا. صدتا دیگه فرم روی میزم هست که دیروز رسیده!!!!!!! 

چنان گفتم یا اباالفضل که همکارم خنده ش گرفت بود و گفت عالی خانوم اینا که چیزی نیس. کار یه ساعتتونه.  

با خودم گفتم تقصیر خودته مگه مرض داری چهارشنبه اونقدر با سرعت کار میکنی که فکر کنن واقعا کار یه ساعته. 

هیچی دیگه فعلا هستیم تا آخر هفته. 

من عاشق اینم که روزای ابری برای خودم باشم. اما الان اینجا زندانیم انگار. نه بیرون رو میبینم . نه میتونم برای خودم از چاووشی جونم آهنگ بزارم. 

 

 

راستی حتما برای شما هم پیش اومده که از خدا چیزی رو خواسته باشین و بعدها یادتون بره و وقتی هم اتفاق میفته بگین چرا اینجوری میشه؟ 

امروز توی راه یادم افتاد که از خدا خواسته بودم اگه کسی که میاد خواستگاریم همون نیمه گمشده م نیست، تماس اولش به دومی نرسه. جلسه اول صحبتمون به دومی نرسه. خب الان هم داره  دقیقا همین اتفاق میفته. پس دلیلی نداره شاکی باشم و بگم چرا یکی که تماس میگیره دیگه میره و پیداش نمیشه؟  

خداجونم سپاسگذارتم. منو ببخش!

 



تاریخ : شنبه 21 اسفند 1395 | 10:45 | نویسنده : عالی | نظرات (4)

دوشنبه بعد از کار رفتم دکتر و تا اومدم خونه و ناهار بخورم نزدیکای ۵ بود. خیلی خوابم میومد و با اینکه مامان همش میگن دم غروب نخواب، ترحیح دادم یه چرتی بزنم.

خوابه خواب بودم که صدای زنگ گوشیم اومد. توی خواب و بیداری شماره ناشناس رو نگاه کردم و جواب دادم.

یه آقای فامیله منو گفت و خودشو معرفی کرد و قصدش امر خیر بود.

و منم اونقدر گیج خواب بودم که نمیدونستم الان روز شب فرداس امروز. من کیم تو کی هستی؟

وقتی خودشو معرفی کرد با یه تردیدی شناختمش، توی اون جلسه ایی که یه بار گفتم با اصرار مامان اینا رفتیم اونجا دیده بودمش. اونم منو شناخت. یعنی هر دوتایی قیافه همدیگه یادمون اومد.

فقط پنج دقیقه حرف زد و گفت نیم ساعت دیگه تماس میگیره.

حدود دو ساعت بعدش پیام داد و عذرخواهی کرد و گفت توی شرکت و امکان تماس نداره.

منم دو ساعت بعدش جواب دادم خواهش میکنم.

پیام داد که میتونیم فرداش(سه شنبه) یه دیدار داشته باشم فلان ساعت. جواب دادم نه چون تا نیم ساعت قبلش سرکارم و نمیرسم اگه میشه دیرتر باشه.

گفت پس تو این هفته یه روز و هماهنگ میکنیم. گفتم از نظر من موردی نداره.


از طرف دیگه فرداش سرکار بودم که بابا تماس گرفتن و گفتن خانم فلانی تماس گرفته و خواسته شماره ت رو بده یه نفر و اگه  کسی زنگ زد در جریان باش.

و تنها چیزی که توی اون لحظه به ذهنم رسید این بود: حالا با این ابروهای نامرتب چیکار کنم دم عیدی؟! خخخخ


البته هیچ کدوم رو جدی نگرفته م با اینکه شرایط دوتاییشون خیلی خوب بود.

خیلی جالبه که دقیقا وقتایی که داری سعی میکنی بیخیال باشی و زندگیت رو بکنی خدا اینجوری امتحانت میکنه ببینه آیا واقعا راست گفتی که دیگه برام مهم نیس!


تا الان که صبح پنج شنبه س هیچ خبری از هیچ کدوم نشده.

و اون روز توی اتوبوس من فقط داشتم به این فکر میکردم که با این دو مورد چطوری برخورد کنم که مث دفعه قبل روح و جسم خودم رو درگیر نکنم.

خدا رو شکر در حد چند ثانیه اونم وقتی گوشیم زنگ میخوره یا پیامی میاد یادشون می افتم.

انگار واقعا دارم به خودم مسلط میشم. و این پیشرفت خوبیه.

حالا نگین اما تو اتوبوس حواست به کل پرت شده بودا


آهان راستی امروز عصر دومین جلسه مهارت های زندگی برگزار میشه، اگه خواستین میتونین بیاین.

ساعت ۵ تا ۷.



تاریخ : پنج‌شنبه 19 اسفند 1395 | 10:07 | نویسنده : عالی | نظرات (4)

دیروز ساعت ۲ کارم تموم شد. سریع خداحافظی کردم و اومدم بیرون. منتظر اتوبوس بودم. یه اتوبوس اومد بدون نگاه کردن به تابلوش سوار شدم. از اون خیابون سه تا اتوبوس رد میشه که همشون به مسیرم میخورن.

نشستم کنار پنجره. دستم و گذاشتم زیر چونم و بیرون رو نگاه کردم. بعد مدتی یه صدایی از توی مردونه اومد که میگفت آخرشه. سرم رو برنگردونم‌

دوباره صدا اومد: آخرشه. باز بی تفاوت بیرون رو نگاه کردم.

اینار صدا بلندتر شد و میگفت: خانوم با شمام آخر خطه، نمیخوای پیاده بشی؟ 

به خودم که اومدم دیدم غیر از من کسی دیگه تو اتوبوس نیس!

سریع کیفم رو برداشتم و با یه عذرخواهی پریدم پایین.

تاحالا اینقدر توی افکار غوطه ور نشده بودم.


فکر کنم بتونین حدس بزنین بازم چی فکر منو مشغول کرده بود.



تاریخ : چهارشنبه 18 اسفند 1395 | 19:06 | نویسنده : عالی | نظرات (1)

بانو از خودت دست نکش

خودت چتر باش

خودت ابر باش

خودت باران

شک نکن خدا نابغه بوده،که تو را آفریده

بیخیال بنده هایش که دنیای زنانه ات را نادیده گرفتند


بانو ایندفعه سر سفره، تو نان گرم بخور

اصلا تمام زیتون های دنیا هم مال تو

هر وقت هم تنت سرد شد

تنهاییت را بغض نکن

آواز کن

با صدای بلند برای گرمیه دلت بخوان

دیگر هیچ وقت تنهاییت را باگریه نشان نده

حتی وقتی تنها میخوابی.

بگذار ایندفعه لالاییت را برای خودت...


چه خوب میشد عصرانه میهمان خودت باشی

بانو بانو بانو

چای که دم کشید

دامن کوتاهت یادت نرود

قند توی دل قندان آب میشود

طعم گس چای را که هورت میکشی


بانو یک دل سیر بخند

بخند به ریش روزگار

به ریش ناکسانی که تو را ناقص العقل خواندند

و خود زاده تو اَند

که اگر عاطفه و مهر تو نبود

تو را به قضاوت نمی نشستند

و حکم به مشروطی آزادیت نمیدادند

که هر جا میروی گزارش کنی

که من میگویم، من میخواهم و من منشان

گوشت که سهل است جانت را پر کند

مهربان یک دل سیر بخواب

تا درد حرفهایی که دل کوچکت را میشکند

فراموش کنی

بانوی کامل

خدا آرامش هستی را در چشمانت

در حلقه آغوشت

درست روی لبهایت به امانت گذاشت

به جهنم برود، هر که آرامشت را دستخوش زمختی خویش کند

به جهنم برود آنکه بلندای روحت را نمیبیند

ولی فرود و فراز تنت را خوب میشناسد

به جهنم برود کسی که تو را ضعیفه خواند

تا ضعف خودش به چشم نیاید

بین خودمان باشد

خدا شرمنده جای نوازشهاییست که روی تنت ماند.

-به جهنم میرود


بانو راستی حال دلت چطور است؟

چند وقت است رویا ندیده ای،

راستی هنوز اشک میریزی؟!؟!؟

قول دادی که دیگر تنهاییت را با گریه نشان ندهی

نکند هنوز منتظر شنیدن دوستت دارمی!!!


بیا بحث را عوض کنیم

راستی موهایت را بگذار بلند شود

بگذار از زیر روسری هوایی بخورند

لاک قرمز یادت نرود

خدا هر چه صورتی و قرمز و سرخابیست برای تو آفریده

کلاغ ها دیر زمانیست پشت سر طاووس حرف میزنند

اصلا بگذار یک کلاغ چل کلاغ کنند

تو گوشواره هایت را فراموش نکنی



بانو هر وقت دلت خواست دستت را از ماشین بیرون ببر و

تن وحشی باد را لمس کن

هر وقت هم دلت خواست

لبه ی جوی راه برو

حتی بلند حرف بزن و بخند

و هر روز هم برقص خواستی با ساز دلت خواستی با...

فقط یادت نرود کتاب بخوانی

بانوی کامل و زیبا

تو سلیقه خاص خدایی

آنِ خلقتت خدا قلیانی چاق کرد

پا روی پایش انداخته

و روی بوم نازنین وجودت قلم عشق را چرخاند

پس تو نابترینی


بانو نابترین شعر خدایی تو

سَر انگشت بهاری

بخند از ته دل رها

و بزن قید احساسی که نخوانَد تمنای نگاهت را...



تاریخ : چهارشنبه 18 اسفند 1395 | 15:54 | نویسنده : عالی | نظرات (0)

سلام 

میدونید من توی کانون به غیر از ثبت فرم ها و پرونده چه کار دیگه ایی انجام میدم؟! 

بستن درب اتاق! 

 

هی من در و میبندم، هی میان و میرن و در رو نمیبندن. 

باز پا میشم در رو میبندم، باز میان در رو نمیبندن. 

باز پا میشم در رو میبندم، باز میرن در رو نمیبندن. 

و این روند تا ساعت 2 ادامه داره. 

 

من سرمایی نیستما اما از اینکه اتاق گرم باشه اونوقت در نیمه باز باشه و سوز بیاد حس خوبی ندارم. 

نمیشه هم چیزی بهشون گفت تو عالم رفقای بابام.  

باید فامیل دور رو برای اینجا استخدام کنم.



تاریخ : دوشنبه 16 اسفند 1395 | 11:59 | نویسنده : عالی | نظرات (4)

امروز صبح که داشتم از توی پارک رد میشدم که برم سرکار، دلم میخواست مث دختر بچه های کلاس اولی که کوله شون رو انداختن رو دوششون و کفشای اسپرت صورتیشون رو پوشیدن و تو راه مدرسه به صورت لی لی، بالا و پایین میپرن. مسیر رو طی کنم. اما از آدمای تو پارک خجالت کشیدم.

ولی بعدازظهر که داشتم برمیگشتم، یه تیکه از کوچه مون رو همونجوری ورجه وورجه ایی اومدم تا خونه.

اینقدر کییییییییف داد که نگو.

اگه یه روز یه جایی یه دختر ۳۳ ساله  چادری با یه کوله رو دوشش و یه کفش آبی روشن با بندای صورتی توی پاش ، دیدین که داره بالا و پایین میپره، ۹۰ درصد منم.

این حجم از خوشحالی و بیخیالی یه کم بعیده، آخه دیشب هم با خواهری رفتیم خرید اونقدر توی راه خندیدیم و بلند بلند حرف زدیم و خوش گذروندیم که حد نداشت.

خدا رو شکر که خوشحالم. خدا رو شکر که خواهرم هست. خدا رو شکر که فعلا کار دارم. خدا رو شکر که بابا و مامان هستن.



تاریخ : یکشنبه 15 اسفند 1395 | 22:18 | نویسنده : عالی | نظرات (4)

بچه ها من دارم در جهت خوب کردن حال خودم تلاش میکنم.

و از این بابت خیلی خوشحالم.

امروز هم اولین جلسه از دوره مهارتهای زندگی رو شروع کردم.



تاریخ : پنج‌شنبه 12 اسفند 1395 | 23:12 | نویسنده : عالی | نظرات (5)

دیروز تا ظهرطبق روال روزای زوج پیش رفت. بعدش میخواستم برم دانشگاه و سی دی و مقاله پایان نامه م رو بعد قرنی تحویل بدم. ساعت چهار هم یه جایی میخواستم برم که برای رفتنش شک داشتم یعنی راهش دور بود از دانشگاه و نمیدونستم حالش رو دارم یا نه. اصلا دو به شک بودم که برم یا نه؟

چند روز پیش یه تبلیغ دیدم از یه مرکز مشاوره انگار، که قرار یه دورهمی بود برای کسایی که جدا شدن. و قرار بر این بود که اونجا فقط ما صحبت کنیم و از دغدغه ها و دلواپسی هامون بگیم.

خیلی دلم میخواست برم چون دنبال چنین جایی میگشتم.

به هرحال بر تنبلی غلبه کردم و رفتم.

یه جای دنج و آروم بود. دومین نفری بودم که رسیدم مسئول اونجا با گرمی احوال پرسی کرد. رفتم توی اتاق جلسه منتظر نشستم تا بقیه هم بیان. ساعت ۴:۳۰ شروع شد یه خانمی که روانشناس بود اومد و با همه دست داد و احوالپرسی گرمی کرد.

حدود ۸ نفر خانم بودیم و این تعداد کم خیلی خوب بود چون همه فرصت صحبت کردن داشتن. خودمون رو معرفی کردیم و جلسه شروع شد. خیلی حس خوبی داشتم. احساس راحتی میکردم. به قول معروف کنار آدمایی بودم از جنس خودم. همدرد با خودم. هرکسی که یه قسمتی از ناراحتیش رو میگفت بالاخره دو نفر بودن که اونو تجربه کرده بودن.

خیلی خوشحالم که با این مجموعه آشنا شدم.

فعلا که جلسه فقط مخصوص خانوماس اما قرار شد اگه خانوما موافقت کردن آقایون هم باشن.


اگه اصفهانی هستین. اگه جدا شدین. اگه دنبال جایی میگردین که راحت از دغدغه هاتون بگین‌ بهتون پیشنهاد میکنم توی این دورهمی ها شرکت کنین.

آدرس: خ سپهسالار(قائم مقام فراهانی)_ خ الفت(۹)_ بن بست بیمارستان قائم(۲)_ ساختمان اعتماد.

شماره تماس: ۳۶۶۱۰۷۶۵

آدرس تلگرام  jadeyesabz@


اگه از خیابون سجاد وارد سپهسالار بشین سمت راست همون اوایل خیابون هست. لازم نیس مث من تاکسی سوار بشین و دو قدم جلوتر راننده پیادتون کنه و بگه ایناش خیابون الفت!

بعضی از مردم بی خیر شدن بخدا.



تاریخ : پنج‌شنبه 12 اسفند 1395 | 15:41 | نویسنده : عالی | نظرات (3)
مطالب قدیمی تر


  • paper | خرید آگهی رپرتاژ | فروش بک لینک دائمی
  • فال تاروت شش کارتی | پردیس سی