X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

گنجیشکای عزیز میشه ساکت بشین؟ میخوام تازه بخوابم. ساعت 9 باید برم.



تاریخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396 | 06:49 | نویسنده : عالی | نظرات (1)

یادتونه پارسال گفتم یکی از دوستای مامانم یه جایی رو معرفی کرد و گفت اونایی که جدا شدن ماهی یکبار اونجا دورهم جمع میشن. و اصرار داشت که من یه سر بزنم اونجا؟

آخرشم به زور مامانم رفتیم.

یادتونه گفتم یه آقایی رو اونجا دیدم و خانومه که مسئول بود منو بهش معرفی کرد و اون گفت فاصله سنیمون کمه؟

یادتونه گفتم تقریبا یکی دو  ماه بعدش همون آقاهه بهم زنگ زد و خودشو که معرفی کرد شناختمش  و اونم منو شناخت و گفت دوباره زنگ میزنم که یه قراری بزاریم؟ و دیگه خبری ازش نشد!

حالا هفته پیش( قبل شبای احیا) توی تلگرام پیام داد.

بعد که سلام و عذرخواهی کرده میپرسه ما باهم دیدار داشتیم؟

خودمو زدم به اون راه و گفتم منظورتون چیه؟

گفت آخه شماره شما رو توی گوشیم دارم اما یادم نمیاد بعد از اون پیامکا قرار ملاقات گذاشتیم یا نه؟

از اونجایی که عکسش و اسم و فامیلش توی پروفایلش بود نمیشد بگم شمااااااا؟

واسه همین گفتم آهاااااان الان شناختمتون، نخیر ملاقاتی نبوده.

گفت جدا؟ چرا؟

گفتم والا از خودتون بپرسید.

شما پارسال دو دفعه تماس گرفتین و پیامک دادین. هربار هم مشخصات پرسیدین بعدم امروز و فردا کردین و خبری دیگه نشده ازتون. اگه اینبارم مث دفعه قبل میخوای بکنین من شرمندتون میشم!

گفت آخه میدونین چیه؟ من سرم خیلی شلوغه.

حالا میشه یه عکس از خودتون بفرستین؟

گفتم ما قبلا همدیگه رو دیدیم.

گفت آخه حضور ذهن ندارم. اگه لطف کنین یه عکس بدین. مطمئن باشین زود پاکش میکنم.

گفتم من نمیتونم عکس بفرستم.

گفت امروز عصر میتونین بیاین؟ 

(حالا ساعت ۴ بعدازظهر بوداااا)

گفتم نه، آقا. من برای یه خرید رفتن هم از دو روز قبل برنامه ریزی میکنم الان  انتظار دارین برای یه جلسه آشنایی  دو ساعت دیگه آماده باشم؟

گفت پس لااقل یه عکس بفرستین تا من یه وقت مناسب پیدا کنم.

گفتم شما هروقت سرتون خلوت شد و وقت مناسب پیدا کردین من در خدمتم.

..........................

از نامبرده هنوز خبری نیس!

خواستگار نیستن که، نمونه های نادری از جانداران کره زمین هستن.

.........................

دلم نیومد شماها رو در جریان نزارم.



تاریخ : سه‌شنبه 30 خرداد 1396 | 06:33 | نویسنده : عالی | نظرات (22)

خیلی کم پیش میاد حسرت روزای مدرسه رو بخورم و برای ساعتی از اون روزا دلم تنگ بشه. اما امشب یهووی دلم هوای افطاریای مدرسه رو کرد. وقتای که مدیرمون دعوتمون میکرد فلان شب برای افطار بیاین مدرسه و تاکید میکرد حتما با لباس مدرسه بیاین (البته تو دوران راهنمایی) و ما اگه اون روز تا ساعت ۳ کلاس داشتیم بعدش می موندیم مدرسه و کلی با اکیپ دوستام خوش میگذروندیم.

تو دوران دبیرستان هم میرفتیم خونه و بعدش چیکان و پیکان کرده در حد معقول که از در راهمون بدن برمیگشتیم مدرسه.

اکیپ ۶ نفره شیطونی بودیم.

همیشه خدا هم بدترین کلاس بودیم.

همیشه خدا هم قرار بود انضباطمون کم بشه.

همیشه خدا هم درسامون خوب بود.



تاریخ : دوشنبه 29 خرداد 1396 | 00:09 | نویسنده : عالی | نظرات (11)

دیروز سر برنامه ماه عسل بابا پرسیدن جریان دزفول چی بوده؟ گفتم اره اینجوری گفته و مردم شاکی شدن.

خب سر حرف باز شد دیگه.

توی برگشت از دعا مث همیشه ترافیک بود. یه خانومی منتظر بود که خلوت بشه و دور بزنه. از دور حواسم بود ببینم بابا چیکار میکنن. بله بدون توجه بهش راه که باز شد رفتن.

گفتم بهتر نبود به خانومه راه میدادین؟ گفتن راه نخواست. گفتم ولی خیلی وقت بود منتظر بود. به نظرم انسانیت اینجاس که خودشو نشون میده. من اگه بودم راه میدادم بهش. بابا گفتن حالا که نیستی.

خخخخخخ

مامان گفتن بیکاری عالی!


من سر قضیه اون شب اصلا حرفم سر این نبود که حق با کی بود. بیشتر سر این ناراحت شدم که چرا بابا گفتن به خاطر این اخلاقت این بلا سرت اومده!!!



تاریخ : یکشنبه 28 خرداد 1396 | 19:46 | نویسنده : عالی | نظرات (5)

جمعه که از احیا برمیگشتیم سر یه نفر غریبه که یه کم پررویی کرد با بابام دعوام شد. حالا طرف دیگه رفته بودا اما من بگو بابا بگو. آخرسر هم متهم شدم به اینکه من لجباز. خودخواه و مغرورم.

خب این سه تا رو همیشه تو بحثامون میشنیدم ولی اینبار دوتا چیز جدید شنیدم که حسابی بهم ریختم اولیش عقده ایی بود! بابا بهم میگن عقده ایی شدی واسه همین اینجور رفتارا رو میکنی.

دومیش رو از مامانمم شنیده بودم توی جر و بحثا اما بابا بار اول بود بهم میگفتن، اونم اینکه به خلطر همین اخلاقات(سه تای بالا) این بلا سر زندگیت اومده و تا اخلاقت اینجوری باشه همینجوری بدبختی!

منم اونقدر از این حرف ناراحت شدم که گفتم عقده ایی اونیه که توی دعوا مسائل بی ربط رو بهم ربط میده.

تازه اگه قرار باشه من بزارم حقمو دیگران از بین ببرن و هیچی نگم و تازه بهشون لبخند هم بزنم تا بگن چه اخلاقش خوبه و شوهر پیدا کنم میخوام هفتاد سال تنها بونم و اینجوری نکنم.

مامانم هی میونجی گری میکردن و میگفتن حق با عالی س بابام بیشتر عصبی میشدن. بعد به من میگفتن خب حالا توام بهش راه میدادی. خواهرم این وسط مونده بودن چی بگه به مامانم میگفت مامان شما چیزی نگین میگفتن آخه این دوتا عین همدیگه س اخلاقاشون هیچی نگم تا شب بحث میکنن نه اون قانع میشه نه این! صلوات بفرسین تازه از احیا اومدینا.

گفتم از احیا اومده باشم دلیل نمیشه بزارم کسی بهم زور بگه!


خلاصه که تا امروز با بابام سر و سنگین بودیم. البته خیلی که همدیگه رو ندیدیم چون من روز خواب بودم دیشبم اینا رفتن  جایی افطار دعوت داشتن.


اصلا بحث اون غریبه به کنار، اما چرا بابا باید بهم بگن به خاطر این رفتارات زندگیت اینجوری شده؟ اگه من با مردای غریبه سفت و سخت برخورد میکنم یعنی با شوهر خودمم اینجوری بودم؟ من که اینهمه هواشو داشتم؟ تاااااازه به فرض که اخلاق من بد اصن من هند جگر خوار اصن من عایشه، اون باید خیانت کنه؟!


حالا بگم جریان چی بود:

ما از احیا که اومدیم بچه خواهری توی بغل بابام خواب بود. مامان  به بابا گفتن شما بشینین کنار تا عالی رانندگی کنه که بچه دست به دست نشه بیدار بشه آخه یه کم مریض احوال بود و با کلی گریه خوابید.

خلاصه اول که یه ماشین تو دهنه کوچه پارک کرده بود و حدود ۲۰ دقیقه طول کشید که بیاد، وقتی اومد تازه سلانه سلانه چیزاشو میزاره تو ماشین و هی دور و برش رو نگاه میکنه، دوتا ماشین دیگه هم مناظر بودن تا بره. منم سرمو از شیشه آوردم بیرون و گفتم آقا زود باش هی فس فس. یه ساعت معطلمون کردی. شما که ماشین بدجا پارکه حداقل زود بیا.

که با خونسردی تمام گفت خبالا میرم.

اوووووف. بابا میگن یه کم صبر کن به جا اینکه سرش داد بکشی. میگم بابا نیم ساعته معطلیما. دیگه تا کی صبر کنیم؟

از کوچه اومدیم بیرون تو خیابون توی ترافیک منتظریم راه باز بشه، یه آقایی اومده هنوز سوار ماشینش نشده استارت نزده به من میگه وایسا من دور بزنم. منم گفتم نه و رفتم!

اینجا بود که بابا شروع کرد به داد که چرا صبر نکردی اون بره؟ حالا که بهت گفته بود باید می ایستادی. گفتم اخه چرا؟ من کلی وقته اینجا منتظرم تا راه باز بشه بعد طرف از راه رسیده میگه بزار من برم. خب صبر کن از راه برسی عرقت خشک بشه یه استارت بزن یه کم سر ماشینو کج کن بعد اگه کسی راهت نداد من میزارم بری. نه اینکه هنوز در ماشین باز نکرده بگی بزار من برم!

بابا هم میگفتن بیخود، تو عقده ایی هستی. خودخواهی. لجبازی. مغروری. رفتی دو کلاس چرت یاد گرفتی. انسانیت حالیت نیس.

منم گفتم مگه وقتی خودتون رانندگی میکنین نمیگین بقیه چیزی نگن راننده خودش بلد چیکار کنه؟ الانم من راننده م.

گفتن اصلا برو پایین خودم بشینم. منم همون وسط پیاده شدم. بابامم بچه رو دادن به مامانم و نشستن پشت فرمون و هی بحث کردیم.

آخر سرم گفتن تو خیلی بی شعوری!

منم گفتم اگه منظورتون از بی شعوری اینه که چرا اجازه ندادم دیگران با پرررویی کارشون رو راه بندازن، اره من بی شعورم!


خب قبول دارم که جدیدا آستانه صبر و تحملم کم شده و نسبت به آقایون خیلی پرخاشگرتر شدم اما اینکه بابام از یه غریبه دفاع میکنن بهم زور میگه. دفعه اولشونم نبودا.



تاریخ : شنبه 27 خرداد 1396 | 18:10 | نویسنده : عالی | نظرات (15)

انگاری یکی داره از نت خونه استفاده میکنه، چون حجم نت به طرز وحشتناکی رو به اتمامه.

نمونه ش هم دیشب!

وقتی همه اهالی خونه دیشب احیا بودن چرا باید گزارش مصرف نشون بده که از ساعت یک شب یکی وصل شده به نت؟؟

چجوری میشه رمز وای فای رو تغییر داد؟



تاریخ : جمعه 26 خرداد 1396 | 18:26 | نویسنده : عالی | نظرات (7)

میدونم نگفته دعام میکنین.



تاریخ : سه‌شنبه 23 خرداد 1396 | 21:43 | نویسنده : عالی | نظرات (10)

راستش وقتی میام پست میزارم که خدایا شکرت و شما هی تشویقم میکنین که آفرین و خوشحالین که حالم بهتره، دیگه روم نمیشه بگم اون شبی که اون پست رو گذاشتم چقدر تا سحرش گریه کردم.

همینجور الکی الکی از سر دلتنگی، با دیدن یه متن توی اینستا با شنیدن یه آهنگ قدیمی!

راستش روم نمیشه بگم چقدر اون شب به خدا گلایه کردم. چقدر نفرین کردم. چقدر دعا کردم.

راستش روم نمیشه بگم که هرچه قدر شکرش رو میکردم به  جای آروم شدن بیشتر گریه م میگرفت.

راستش من اون شب تا نوشتن وصیت نامه هم رفتم. حتی عکس پروفایلمم تغییر دادم و از جانب خواهری کلی فحش خوردم که چرا؟

راستش من هنوز یه خشمی توی وجودم هست که از بین نمیره.

راستش من هنوز نمیتونم که ببخشمشون، تا شاید خودم آروم بشم.

راستش من نمیتونم توی وبلاگم نقش بازی کنم. به قدر کافی توی دنیای واقعی نقش آدم خوشحاله رو بازی کردم.

راستش من دوباره حالم خرابه........‌‌‌..



تاریخ : دوشنبه 22 خرداد 1396 | 03:19 | نویسنده : عالی | نظرات (28)

مهربان خدای خوبم

ازت ممنونم که از واو بچه ایی ندارم که مجبور باشم به خاطر اون با واو نامرد حتی یه کلمه حرف بزنم.

چون دارم میبینم زهرای عزیز چقدر از این بابت اذیت میشه یا اون خانومی که گفته بودم توی پستای قبل که به خاطر بچه ش مجبوره  به تلفنای وقت و بی وقت همسر سابقش جواب بده.




تاریخ : شنبه 20 خرداد 1396 | 22:34 | نویسنده : عالی | نظرات (13)

دهن لقی!

بله موضوعی که عالی به شدت ازش متنفره و کافیه یه بار حالا فوقش سه بار از یه نفر این حرکت رو ببینه، دیگه در مورد هر موضوع مهمی باهاش حرف نمیزنه یا اگه زد به شدت تاکید میکنه که کسی خبردار نشه و اگه کسی خبردار شد دیگه با اون شخص در هیچ موردی حرف نمیزنه.

منظورم حرف عادی نیستا. حرفایی که اصولا دوست نداری پخش بشه. حالا از سورپرایز تولد گرفته تا تعریف جریان فلان خواستگار.


متاسفانه من دور و برم از این دست آدما زیاد دارم.

یکیشون خواهر خودم که همیشه سر این موضوع باهاش مشکل دارم که خواهر من عزیزکم یه کم به قول خانومم(مامان بزرگ مادریم)

خدا بیامرز: یه کم نخود توی دهنت بخیسه.(خیس بخوره).

البته بگم که اگه یه چیزی رو با تاکید فراوان همراه با قسم دادن و اینا بهش بگی و بگی نگو، نمیگه. اما اگه تاکید نکردی در عرض چند دقیقه به همه گفته و اگه تاکید کردی اما تاکید محکم نکردی فوقش تا یک روز به کسی چیزی نمیگه.

خاله هام و دختراشون هم همینطور هستن و تا قسمتی مامانم.

و من این وسط به خانواده پدریم و بالاخص بابام رفتم و تا به حال تحت هیچ شرایط حرفی رو که لازم نبوده به کسی نگفتم. چه طرف تاکید کنه چه نکنه. واسه همین خیلیا واسه درد دل میان سراغم.

البته هنوز شکنجه نشدم ببینم زیر شکنجه چه رفتاری دارم!


اینا رو گفتم که اینو بگم: دیشب رفته بودیم پارک. یکی از خاله هام نبودن اما دختراشون بودن. نوه خاله م یه خواستگار براش اومده بود و داشت در موردش حرف میزد. به عنوان تجربه براش جریان اون آقاهه رو گفتم و تاکید کردم فقط به چند جلسه صحبت کردن اکتفا نکنه. توی اون جمع دوتا دیگه از دختر خاله هامم بودن(یکیشون مامانش یکیشون خاله ش). 

حالا امروز صبح خاله م یعنی مامان بزرگش زنگ زدن خونمون که اره جریان خواستگار دیوونه عالی چی بوده؟

مامانم با تعجب پرسیده بودن کی؟ دیوونه؟ چی میگی؟

خاله م گفتن اره اینا گفتن عالی یه خواستگار دیوونه داشته.(یعنی همه از دم دهن لق)

مامانم دو زاریشون می افته و میگن بابا بنده خدا دیوونه نبود فقط زیادی حساس بود و قضیه تموم شده.

و خاله م شاکی که شما یواشکی کاراتون رو انجام میدین!


من بشدت از این مدل آدما در تعجبم که این قضیه چه گفتنی داشته که باید مطرح بشه و باعث دلخوری بشه؟ اصلا چرا دلخوری؟ مگه خبری بوده؟ فقط چند جلسه صحبت بوده و بس.


این سه نفر رفتن توی بلک لیستم چون دفعه سومشون بود!



تاریخ : پنج‌شنبه 18 خرداد 1396 | 18:11 | نویسنده : عالی | نظرات (14)
مطالب قدیمی تر


  • paper | خرید آگهی رپرتاژ | فروش بک لینک دائمی
  • فال تاروت شش کارتی | پردیس سی