X
تبلیغات
زولا

خیلی گیجم در حقیقت گیج نیستم بلکه بلد نیستم چطوری یک رابطه را تمام کنم. در واقع بلدم یک رابطه را تمام کنم اما نمیدانم آیا باید این رابطه را تمام کنم یا نه؟ 

واضحتر بخواهم بگویم میترسم این رابطه را تمام کنم. راستش را بگویم نمیدانم باید چه غلطی بکنم؟!

......................................  

شما را بخدا فقط گوش دهید. همه ی چیزهایی  را که میگویید میدانم. 

......................................  

دیشب خیلی سعی کردم به او بفهمانم که همسر دلخواهش نیستم اما به گوشش نرفت که نرفت.  

میگفت نمیخواهم از دستت بدم. میگفت دوستت دارم. 

و من آنقدر سخت شده ام که دیگر این حرفا برایم جذابیت ندارد. دروغ گفتم. جذابیت دارد اما الان وقت عشق و عاشقی نیست. 

منطقی و عاقلانه که بخواهم بررسی کنم باید بگویم او یک زن مطیع و بله چشم بگو میخواهد و من نیستم. نمیتوانم باشم. یعنی همیشه نمیتوانم بگویم چشم! 

او یک همسری میخواهد که همه حواسش به او باشد. و به قول خودش همیشه در آغوشش بگیرد و به او عشق بورزد و من دیگر نمیتوانم مث قبل خودم را وقف همسرم بکنم. متاسفانه یا خوشبختانه خواسته های خودم برایم الویت دارد. آری خودخواه شده ام! من دنبال کسی هستم که بتوانم از لحاظ عاطفی به او تکیه کنم. نمیتوانم بیشتر از دریافتی ام پرداختی داشته باشم. 

او کسی را میخواهد که درکش کند دوستش داشته باشد و مدام به او ابراز علاقه کند اما من دیگر نمیتوانم لااقل الان نمیتوانم. 

او میخواهد رابطه را اول از لحاظ عاطفی پیش ببرد و بعد عقلی و من میخواهم  اول منطقی و عقلی بعد عاطفی. 

خب مسلما به مشکل میخوریم. نتیجه اش میشود این آشی که الان میبینید. 

او درگیر شده و دلش نمی خواهد بیخیال شود از طرفی هم من با زن آرزوهایش تفاوت دارم و میگوید تو خودت را اصلاح کن. 

و من میگویم نمیتوانم نمیشود نمیخواهم. نمیخواهم چون نمیدانم که آیا ارزشش را دارد که به خاطرش از خواسته هایم کوتاه بیایم یا تغییر کنم؟

خودش مواردی که برایم مهم بوده را دارد تمرین میکند. میگوید من تغییر میکنم. اما من نمیتوانم باورش کنم.  

اخلاقم این است : زیر بار حرف زور نمیروم. به تساوی حقوق زن و مرد اعتقاد دارم. مردسالاری را قبول ندارم. نمیتوانم قبول کنم همیشه حرف حرف مرد باشد. زندگی یک شراکت است نه یک رابطه ارباب رعیتی. میگوید که لجبازم. خودم میبرم خودم میدوزم . میگوید میخواهم برایش رئیس بازی در بیاورم.  میگوید زن مطیع میخواهم. تو مطیع نیستی.

آستانه تحملم پایین آمده. سریع واکنش نشان میدهم اما بی ادبی نمیکنم.  او میگوید بداخلاقی! مهربان نیستی. من زن مهربان میخواهم. 

حالا روی چه حسابی میگوید؟ چون قبلا گفته بودم باید با پدرم صحبت کنی و او گوش کرده و حالا میگویم تا نیایی برویم  تست شخیصت و بعد اگر اوکی بود با خانواده ات نیای خواستگاری، من با تو جایی نمی آیم. محرم موقت هم نمیشوم. او نتیجه میگیرد که لجبازم و حرف حرف خودم میخواهد باشد. 

او درخواست های نابجا داشته و من محکم گفته ام نه و از لحاظ عاطفی درگیرش نشده ام و اگر بگوید نمیخواهم میگویم خب نخواه اصراری نیست. او نتیجه میگیرد من بداخلاقم و مهربان نیستم! 

ما تقریبا هرشب سر این دو موضوع باهم بحث داریم. 

قبلا سر مسائل مذهبی هم بحث داشتیم و او اعتقاد داشت دارم تحصیلاتم را به رخش میکشم درحالی که این گونه نیست. یا دارم سخت میگیرم و خدا اینقدر سخت نگرفته. یا خشک مقدسم.

حالا معلوم نیس آن اختلافات تمام شده یا هنوز به قوت خود باقیست و فقط حرفش را نمیزنیم؟ 

ظاهرا او دارد تلاش میکند خودش را از لحاظ مذهبی به من نزدیک کند.

...................................... 

خلاصه که از دید یک شخص سوم  و خودم  این رابطه اگر بخواهد به این شکل  پیش برود سرانجامی ندارد.



تاریخ : دوشنبه 16 مرداد 1396 | 09:52 | نویسنده : عالی | نظرات (21)


  • paper | خرید آگهی رپرتاژ | فروش بک لینک دائمی
  • فال تاروت شش کارتی | پردیس سی