X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

سلام.

نمیدونم شماره بابام رو از کجا به دست آورده بود، زنگ زده بود بابا. یعنی مادرش زنگ زده بود و بعد هم خودش با بابا صحبت کرده بود.

شب که از مهمونی برگشتیم( همون مهمونی که توش چشم خوردم.) بابا گفتن یکی زنگ زد و اینجوری و اونجوری فردا که زنگ زد چی بگم؟ خیلی بی تفاوت گفتم حالا اگههههههه زنگ زد! و با بی تفاوتی رفتم خوابیدم. فردا شبش باز زنگ زد و بابا گوشی رو دادن به من. تلفنی باهاش حرف زدم حرفاش خوب بود اما گفت یه دختر کلاس پنجمی داره که با مامانش زندگی میکنه. حرفاش جوری بود که مشتاقم کرد ببینمش!

دوشنبه ۶ شهریور باهم قرار گذاشتیم. حرفاش به دلم نشست. اصولی بود و منطقی. وقتی از سر قرار برگشتم هیچ عیبی نتونستم روش بزارم. همه چیش به قائده و اصول بود و من از این خیلی متعجب بودم!

فرداش زنگ زد که جواب بگیره. گفتم فعلا مشکلی نیس و تمایل دارم بازم صحبت کنیم. گفت اگه اشکالی نداره با پدرتون یه ملاقات داشته باشم؟ گفتم باشه. فرداش با بابام قرار گذاشتن. بابا تائیدش کردن و ما جلساتمون رو باهم ادامه دادیم. تست شخصیت هم رفتیم. مشاور گفت مشکلی نیست و نمودارتون توی یه بیس هست. و شخصیتاتون مث هم. حالا نه کپی هم ولی بهم میخوره!

پنج شنبه با خانواده ش اومدن خواستگاری. همه شون پسندیده بودن و گفتن اگه که اجازه میدین روز عید بیایم واسه نامزدی!

جمعه دوباره تماس گرفتن و بابا گفتن تشریف بیارین.

روز عید غدیر نامزد کردیم  اما تا دوسه ماه دیگه عقد نمیکنیم. تا بازم به شناخت برسیم. اونا هم قبول کردن.

فعلا که داریم باهم رفت و آمد میکنیم و من شکر خدا چیز بدی توش ندیدم!

از لحاظ سن و سال و تحصیلات و خانواده و دین و مذهب و اقتصادی و فرهنگی هم تناسب داریم.

فقط بحث دخترش هست که اونم داره با مادرش میره خارج از کشور. در تلاشم قبل از رفتنشون با خانم سابقش یه صحبتی داشته باشم.



تاریخ : سه‌شنبه 21 شهریور 1396 | 19:25 | نویسنده : عالی | نظرات (18)


  • paper | خرید آگهی رپرتاژ | فروش بک لینک دائمی
  • فال تاروت شش کارتی | پردیس سی