X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

جمعه ظهر با خواهرای علی برای ناهار رفتیم باغ رستورانای بیرو شهر.

هوا سرد نبود اما گرفته بود از آلودگی.

عصر به محض برگشتن به سرفه افتادم و سر درد گرفتم.

اولش فکر کردم سرفه هام مال غذا بوده ولی غذاش ادویه ایی نداشت. و سر دردم مال نخوابیدن.

شبش خونه خاله م دعوت بودیم که بعد از خوردن شام حالت تهوع هم به سرفه و سردرد اضافه شد.

و تا همین الان ادامه داره.

گشنمه و به محض غذا خوردن حالم بد میشه.

از بس سرفه کردم تموم عضله های شکم و قفسه سینم درد میکنه.

و رگهای سرم داره منفجر میشه.

..............

چهارشنبه عمه بزرگم زنگ زدن و واسه شب یلدا دعوت کردن خونشون.

به علی گفتم. گفت باشه دستشون درد نکنه.

جمعه ازم پرسید مامان گفتن شب چله ایی چیکار کنیم. گفتم هرجور صلاح میدونین.

گفت اینا میخوان برن روستا. شما هم که خونه عمه، پس چجوری؟

گفتم خب اگه میخواین تشریف بیارین ما نمیریم خونه عمه.

گفت آخه اینا میخوان برن! گفتم آهان پس بگو!

و ادامه دادم. علی جونم من انتظار اینکه میوه و آجیل و کیک و لباس و ...... بیاری ندارم عزیزم.

گفت پس اون گوشواره هایی که میگفتی میخوای رو بریم بگیریم.

گفتم باشه دستت درد نکنه.

.............

از طرفی خواهرا و برادر علی میپرسیدن که ما میریم روستا یا نه.

علی میگفت ما خونه عمشون دعوت داریم اگه بعد اونجا بیایم سمت شما.

..............

اما هنوز معلوم نیس چون اون جاده تو شب یخ میزنه و گردنه داره و خطرناکه. و شاید ارزش نداشته باشه واسه یه روز اون راه رو رفتن.



تاریخ : یکشنبه 26 آذر 1396 | 10:57 | نویسنده : عالی | نظرات (7)

دیشب تو خانواده علی حرف از شب یلدا بود و اینکه مراسم شب چله کجا برگزار بشه. خواهرش میگفت بریم بیرون شهر روستای فلانی. مامانش میگفتن بمونیم خونه بچه ها و نوه ها بیان اینجا. خواهرش میگفت اگه بمونیم کل فامیل  میخوان بیان اینجا من حال مهمون داری ندارم بچه ها هم اگه میخوان بیان تا بریم روستا. 

مامان علی رو به من کردن و گفتن عالی خانوم شما چیکار میکنین؟ منم با خنده گفتم من که باید بشینم تو خونه تا آقا داماد برام شب چله ایی بیارن. علی یهو گفت : آآآآآآآآآآآآآی سرم درد گرفت واااااااای حالم دوباره بد شد.  حیف میوه ها نیس خرابشون کنیم؟ منم گفتم شما نمیخواد از میوه ها درخت درست کنین و آجیل و شیرینی و .......... بیارین. به جاش یه طلا یی چیزی هم بخرین قبوله. من راضی به زحمتتون نیستم!

خلاصه غیر مستقیم بهشون رسوندم هدیه شب چله ایی منو یادتون نره. 

................. 

شب موقع خواب علی گفت جدی شب یلدا میخوای چیکار کنی؟ گفتم نمیدونم باید ببینم از اینطرف کیا کجا میرن؟ آخه ما چندسال شب یلدا خونه یکی از عمه هام جمع میشیم حالا نمیدونم امسال کسی دعوت میکنه یا نه؟ گفت حالا اگه دعوت هم کردن که ما میخوایم بریم روستا. گفتم اگه نظر منو بخوای من ترجیح میدم با خانواده خودم اونشب رو باشم چون بعد از مدتها این اولین حضور ما دوتا توی فامیل ماست و از طرف شما زیاد دور هم جمع شدیم. 

گفت ولی اینور زودتر دعوت کردن؟ خودت گفتی هرکی زودتر دعوت کرد همونجا میریم! گفتم یه خونه روستایی خالی چجوری دعوت کرده؟ شماها خودتون دارین برنامه میریزین که برین تازه معلوم نیس بقیه هم بیان. اما اگه قرار باشه از طرف ما باشه حتما زنگ میزنن و دعوت میکنن به صورت رسمی و من ترجیح میدم برم جایی که دعوتم کردن. اما در کل هرچی تو بگی. اگه دوست داری با خانواده ت باشی اشکال نداره. 

گفت من دلم نمیخواد نظرم رو تحمیل کنم .گفتم پس اگه نظر منو میخوای من ترجیح میدم با عمه هام باشم تا پاشم برم روستا . 

گفت: اما باید تو زندگی آدم به خاطر کسی که دوستش داره یه جاهایی از خواست خودش بگذره.

گفتم آره منم پنج شنبه که اومدم باغ و شب وسط سالن خوابیدم از خواست و راحتی خودم گذشتم چون خیلی سختمه که جایی بخوابم که نامحرم خوابیده و همش توی خواب استرس اینو داشته باشم که موهام پیدا نشه یا پتو  کنار نره و جاییم پیدا باشه و تا صبح چندبار بیدار شدم. منم دلم میخواست پنج شنبه مث بقیه میرفتم شهرستان عروسی دختر عموم اما چون تو نتونستی مرخصی بگیری نرفتم و از خواستم گذشتم. 

گفت پس چرا بهم نگفتی سختته و داری اذیت میشی؟ گفتم چون توی زندگی آدم باید به خاطر کسی که دوستش داره یه جاهایی از راحتی خودش بگذره و به روی طرف هم نیاره! اما حالا گفتم که فکر نکنی فقط خودتی که از خودگذشتگی میکنی.( البته اینا رو وقتی تو بغل هم بودیم و با آرامش مطرح میکردیم). 

یک ساعت پیش پیام داد که: عالی! گفتم جان عالی. گفت انتخاب جای شب یلدا با تو. گفتم چرا؟ مگه نمیریم روستا؟ گفت هرجا تو بخوای میریم همونجا. چون حق انتخاب اول با توئه. دوم با توئه. سوم با توئه. کلا با توئه 

گفتم باشه. ممنون. 

............................. 

فکر کنم پرستاری دیشب کار خودش رو کرده . حالا دیگه حرفش رو نمیزنم تا ببینم نزدیکای شب یلدا چه خبر میشه و کجاها دعوت میشیم؟ اونوقت انتخاب میکنم ببینم کجابیشتر خوش میگذره! شایدم رفتیم روستا. آخه میگن اونجا رودخونه داره. برف داره و آسمون شباش پره از ستاره .



تاریخ : سه‌شنبه 21 آذر 1396 | 12:51 | نویسنده : عالی | نظرات (31)

پنج شنبه و جمعه رو رفته بودیم باغ. علی از لباس مناسب پوشیدن امتناع کرد.هوا هم سرد بود. منم یه کم بهش اصرار کردم که لباس گرمتر بپوشه اما گوش نکرد. منم دیدم بچه که نیس ُ خودش میدونه و طبع بدنش . شنبه یه کم صداش گرفته بود و میگفت احساس سرماخوردگی داره. یکشنبه گفت انگاری سرما خورده اما حاضر نشد بره دکتر حتی مامانش بهم زنگ زدن که بیا با شوهرت حرف بزن  که بره دکتر اما علی گفت این وقت شب پا نشی بیای اینجاها .  

دوشنبه صبح ساعت ۷ بهش زنگ زدم ، صداش در نمی اومد و گفت خیلی حالش بده. اصرار کردم که بره دکتر اما گفت باید بره سرکار و نمی تونه مرخصی بگیره. تو فکرم بود عصر قبل از اینکه برسه خونه برم خونشون و با زور ببرمش دکتر.

ساعت ۹ بود با خواهری از باشگاه برمیگشتیم و داشتیم نقشه میکشیدیم که باهم بریم خرید! که خواهر علی زنگ زد رو گوشیم. گفت علی از کار رفته دکتر و اومده خونه و همینجوری بدون خوردن داروهاش یا حتی یه لقمه صبحونه یا آب پرتقال و...... گرفته وسط سالن خوابیده. اگه میتونی بیا اینجا بلکه به حرف تو یه چیزی بخوره(تاکیدم کرد که نگم اونا بهم زنگ زدن و بگم خودم اومدم). 

خلاصه بیخیال خرید شدم و راهو کج کردم به طرف خونشون. تو راه زنگ زدم به علی ولی گوشی رو برنداشت. زنگ زدم خونشون و مامان گفتن اومده خونه و منم گفتم پس من الان میام اونجا.(یعنی الکی من خبر نداشتم). وقتی رسیدم علی بیحال وسط سالن افتاده بود. با اهل خونه سلام و احوال کردم و رفتم بالا سرش. یه بوس کوچولوش  کردم چشماشو که باز کرد قشنگ پیدا بود از دیدنم جاخورده و خوشحال شده. گفتم قربونت برم چرا اینجا خوابیدی . پاشو برو رو تخت.سریع بلند شد و گفت  توام بیا. و رفت تو اتاقش. رفتم کنارش نشستم. کلی قربون صدقه ش رفتم. کلی فدایی چشای تب دارش شدم  و کلی نازش رو کشیدم. گفت تو اینجا چیکار میکنی؟ گفتم ببین چقدر رو گوشیت زنگ زدم. نگرانت شدم. زنگ زدم مامان گفتن خونه ایی. 

خلاصه لباس عوض کردم و براش آب پرتقال گرفتم و داروهاش رو دادمو و سیب رنده کردم تبش بیاد پایین. خواهرش سوپ درست کرد براش و شب بردمش دوتا دیگه سوزن زد و .............. 

تا امروز صبح که تقریبا سرحال فرستادمش رفت سرکار و خودمم اومدم سرکار. 

دیشب موقع شام نشسته بود سر سفره و با اشتها غذا میخورد، مامانش گفتن اگه شما نیومده بودی علی هنوز همونجا وسط سالن با همون لباساش خوابیده بود و هیچی هم نخورده بود. حالشم بهتر که نشده بود هیچی بدترم شده بود، خدا خیرت بده. باباش گفتن ببین عشق با آدم چیکار میکنه. 

 

امروز برام پیام داده: معجزه مگر چیست؟ جز زنی که با یک"کنارت هستم" تمام دردهای مرد را تسکین میدهد؟! 

الان هم داره  تو تلگرام کلی قربون صدقه م میره و تشکر میکنه



تاریخ : سه‌شنبه 21 آذر 1396 | 09:09 | نویسنده : عالی | نظرات (6)

آقا بهم نخندینا، ولی گاهی وقتا یادم میره که ازدواج کردم و فکر میکنم هنوز مجردم!

امشب با مامان اینا رفتم هایپر استار. سرخوشانه مشغول خرید بودم که گوشیم زنگ خورد، علی بود و شاکی و نگران که چرا ازم خبری نیس؟ و گوشیمو جواب نمیدم.

بعد دیدم چندتا پیامک و چندتا تماس بی پاسخ داشتم و حالا که اومدم خونه کلی پیام تو تلگرام.

فقط سه ساعت رفتم خرید‌. خب یادم نبود به علی بگم

..........

قبلا هم سرکار که میرفتم یا باشگاه یا یه بار که با خواهری رفته بودیم خرید یادم رفته بود به علی خبر بدم که رسیدم یا میخوام برم.

............

آدم شکاکی نیس ولی دوست داره بدونه کجا هستم و من اکثرا یادم میره در جریان بزارمش.

باید تمرین کنم که باعث دلخوریش نشه.



تاریخ : یکشنبه 19 آذر 1396 | 22:08 | نویسنده : عالی | نظرات (6)

دیشب ماه شب چهارده بود. و من عاشق اینم که توی این شب برم یه جا که ماه پیدا باشه و بشینم و فقط نگاش کنم.  

دیروز صبح علی وسط کار ابراز دلتنگی میکرد با خودم گفتم حتما شب میاد خونمون اما تا ساعت 8 خبری نشد ازش. 8:30 که شد  آمارشو گرفتم گفت توی اتاقش دراز کشیده تا شام حاضر بشه. منم دیگه شامم رو خوردم و با لب و لوچه آویزون سریال شبکه سه رو دیدم.  بعدش دیگه تو ی تل داشتیم میحرفیدیم که گفتم شبا که ماه کامله دلم میخواد برم بیرون . گفت بیام؟ گفتم حالشو داری؟ دیگه جواب نداد. یه ربع بعدش گفت تو حال داری؟ فکر کردم خسته س گفتم اگه واقعا خسته نیستی، آره بیا تا بریم. گفت پس بیا بیرون من تو ماشینم. عین فنر از جام پریدم و رفتم دم در گفتم بیا تو تا آماده بشم. سریع لباس پوشیدم و زدیم به جاده. توی راه جاده ابریشم بود فکر کنم طرفای سپاهانشهر! یه کم که رفتیم زد کنار و از ماشین پیاده شدیم و همینجور که اون به ماشین تکیه داده بود و من به اون به ماه درخشان نگاه میکردم. 

یادش بخیییر! اوائل آشناییمون هم یه بار منو برده بود اونجا یعنی رفتیم شاهین شهر که فلافل بخوریم توی اون بازار معروفش. برگشتنه از اونور اومدیم البته یادم نیس چجوری اونجا سر در آوردیم. ساعت11شب بود زد کنار و گفت بیاین پایین. اون شب ماه کامل نبود بیابون خیلی تاریک بود و ستاره ها پیدا بودن . اون شب گفت دلم میخواد یه شب تا صبح یه چنین جایی بغلت کنم و با هم آسمون رو نگاه کنیم اما اونموقع هنوز نامحرم بودیم و من هنوز بهش جواب مثبت نداده بودم. یه پنج دقیقه بیرون وایسادیم و من دیگه داشتم میترسیدم  گفتم بریم دیگه دیرقته . سوار که شدیم ،ماشینش روشن نشد.  یه نیم ساعتی بهش ور رفت اما نشد. بابا زنگ زدن که دیر شده پس کجایی. گفتم تو اتوبانیم و ماشینش خراب شده. (خب چی میگفتم؟ میگفتم پاشدم رفتم شاهین شهر؟ خخخخ) بعدش به علی گفتم لطفا یه یدک کش خبر کنین بیاد ماشین رو ببره من دیرم شده. گفت الان درست میشه. 5 دقیقه بعد استارت خورد و برگشتیم خونه. ساعت نزدیک یک بود. بابا هنوز بیدار بودن. علی پیاده شد و بابا اومدن دم در و کلی عذرخواهی کرد. 

دیشب (به شوخی) بهش گفتم : من با چه عقلی با تو اومدم وسط این بیابونه ظلمات (تاریک)؟ اگه یه بلایی سرم می آوردی چیکار میکردم؟ گفت یعنی واقعا اون شب ترسیده بودی؟ گفتم وقتی ماشین خراب شد آره ترسیدم یه کلکی سوار کرده باشی. گفت ولی من اونشب اصلا قصد آزار تو رو نداشتم و فقط میخواستم یه شب خاطره انگیز بشه برات. گفتم میدونم عزیزم و چشمامو بستم .......... 

.......................... 

آهان راستی سوالای +18 لطفا نپرسیدن.



تاریخ : دوشنبه 13 آذر 1396 | 11:19 | نویسنده : عالی | نظرات (10)

فاز سوم پروژه از شنبه هفته پیش شروع شده بود . همکارا جور منو کشیده بودن و پذیرش ها رو انجام داده بودن. امروز که اومدم با یه کوووووه پرونده مواجه شدم که باید ثبتشون میکردم.  خدا رو شکر تعداد زیادیش انجام شد و الان دیگه واقعا از مچ افتادم.  

رئیس اومده میگه حالا خودتو هلاک نکن عروس خانوم!  

منم گفتم پس برم خونه؟! گفت بمونین ناهار سفارش دادیم و الان داره برام سخنرانی میکنه و تبریک میگه و التماس دعا داره برای پسرش که عقده! 

20دقیقه دیگه تحمل کنم تمومه حرفاش. 

رئیس ید طولانی در سخنرانی داره و ماشاالله فکش خسته نمیشه. 

الان در حین اینکه به حرفاش گوش میدم و الکی تائیدش میکنم دارم برای شما هم تایپ میکنم. خخخخخخخخ



تاریخ : یکشنبه 12 آذر 1396 | 13:44 | نویسنده : عالی | نظرات (0)

 صبح علی زنگ زد یه کم حال و احوال باهام کرد و بابت دلخوری دیشب عذرخواهی کرد و گفت آرامش داشته باشم که همه چی به خوبی پیش میره.

از این طرف هم من به بابا و مامان میگفتم حرص و جوش نخورن، بالاخره یه جوری تنگ هم میشینن دیگه. اما بابا میگفتن از این ناراحتم که چرا دقیقه نود اعلام کردن و اگه خیلی زودتر اعلام کرده بودن من یه سالن میگرفتم.

ظهر تنهایی رفتم آرایشگاه و ساعت ۵ بابا اومدن دنبالم. اومد خونه. خواهری کمک کرد لباسم رو پوشیدم. علی هم اومد. برای عکاسی به دوستم گفته بودم که بیاد. چندتایی عکس ازمون گرفت و علی رفت محضر. عمه ها و خاله هام اومدن خونمون و باهم رفتیم محضر. خطبه خونده شد و برگشتیم خونه خودمون.

پذیرایی و شام و شادی و .......و آخر شب هم یه کم دور خیابونا تابیدیم و با علی برگشتیم خونه ما.

خدا رو شکر همه چی به خوبی خوشی گذشت و اون تعداد اضافه مهمونای علی هم نیومدن! منم نپرسیدم چرا؟

....................

مهربان خدای خوبم قسمت همه دوستام بکن این لحظه ها خوب و قشنگ رو. همتون رو سر عقد دعا کردم. دوستتون دارم و ممنون از تبریکاتون.



تاریخ : شنبه 11 آذر 1396 | 16:49 | نویسنده : عالی | نظرات (29)

صبح ساعت ۶ بیدار شدم و زنگ زدم علی که خواب نمونه. تا رسید دم خونه ما ۶:۳۰ بود. راه افتادیم و تا رسیدیم آزمایشگاه مورد نظر ساعت حدود ۷:۳۰ بود و ده نفر جلوتر از ما.

کاری که قرار بود دوساعته تموم بشه تا ۱۲:۳۰ طول کشید چون گفتن شما هم باید برین کلاس!

تاییدیه آزمایشگاه رو بسلامتی گرفتیم و برگشتیم سمت اصفهان. رفتیم ناهار خوردیم و هرکی رفت خونه خودش.

عصر و شب چهارشنبه دیگه کاری نداشتیم که یهو علی زنگ زد که تعداد مهمونامون زیاد شده! بابا میگفتن جا برای پذیرایی نداریم و همه باید تنگ هم بشینن. اونا هم میگفتن شرمنده و ما مجبور شدیم یه چند نفر دیگه رو دعوت کنیم.

خلاصه که یکم حرص خوردیم و من از دست خانواده ی علی ناراحت شدم که چرا بدون هماهنگی با ما مهمون دعوت کردن. یه کمم با علی بحث کردیم اما چه فایده....



تاریخ : شنبه 11 آذر 1396 | 16:39 | نویسنده : عالی | نظرات (1)

صبح علی خواب موند و تا اومد بیاد دنبالم که بریم آزمایشگاه دیر شد. به آزمایشگاه نرسیدیم.محضردار یه جایی رو توی یکی از شهرستانای نزدیک اصفهان معرفی کرد که بریم اونجا و گفت هم خلوته هم همون روز جواب رو میدن. مجبوریم چهارشنبه بریم.

عصر هم رفتم دنبال یه سری کار شخصی و تا اومدم بیام خونه ساعت ۱۰ شب شد و فقط خوابیدم بدون شام.

خیلی خسته م. دعا کنین سرپا بمونم.



تاریخ : چهارشنبه 8 آذر 1396 | 11:34 | نویسنده : عالی | نظرات (3)

خب درسته امروز تعطیل بود و روز شهادت ولی ما مجبور بودیم  بریم دنبال کارامون. صبح نزدیک ظهر علی اومد و رفتیم تا برای علی کفش بخریم. نگم براتون که باز علی منو بیچاره کرد تا آخرش یه جفت کفش رو هر دومون پسندیدم. رفتیم گلفروشی که من به آقاهه بگم که چه مدل دسته گلی میخوام اما بسته بود. منو گذاشت خونه و رفت.

شب بعد اذون با خانواده ش اومدن خونمون. مهریه ایی که توافق کرده بودیم نوشته و امضا شد و تعداد مهمونا و کیفیت برگزاری مراسم هم مطرح شد.

مهربان خدای خوبم ازت ممنونم.

فردا صبح میخوایم بریم آزمایشگاه، ببخشید ولی چندش آورترین قسمت ماجراس برام! اونایی که رفتن میدونن چی میگم.



تاریخ : سه‌شنبه 7 آذر 1396 | 01:04 | نویسنده : عالی | نظرات (7)
مطالب قدیمی تر


  • paper | خرید آگهی رپرتاژ | فروش بک لینک دائمی
  • فال تاروت شش کارتی | پردیس سی