X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

صبح ساعت ۶ بیدار شدم و زنگ زدم علی که خواب نمونه. تا رسید دم خونه ما ۶:۳۰ بود. راه افتادیم و تا رسیدیم آزمایشگاه مورد نظر ساعت حدود ۷:۳۰ بود و ده نفر جلوتر از ما.

کاری که قرار بود دوساعته تموم بشه تا ۱۲:۳۰ طول کشید چون گفتن شما هم باید برین کلاس!

تاییدیه آزمایشگاه رو بسلامتی گرفتیم و برگشتیم سمت اصفهان. رفتیم ناهار خوردیم و هرکی رفت خونه خودش.

عصر و شب چهارشنبه دیگه کاری نداشتیم که یهو علی زنگ زد که تعداد مهمونامون زیاد شده! بابا میگفتن جا برای پذیرایی نداریم و همه باید تنگ هم بشینن. اونا هم میگفتن شرمنده و ما مجبور شدیم یه چند نفر دیگه رو دعوت کنیم.

خلاصه که یکم حرص خوردیم و من از دست خانواده ی علی ناراحت شدم که چرا بدون هماهنگی با ما مهمون دعوت کردن. یه کمم با علی بحث کردیم اما چه فایده....



تاریخ : شنبه 11 آذر 1396 | 16:39 | نویسنده : عالی | نظرات (1)


  • paper | خرید آگهی رپرتاژ | فروش بک لینک دائمی
  • فال تاروت شش کارتی | پردیس سی