پنج شنبه و جمعه رو رفته بودیم باغ. علی از لباس مناسب پوشیدن امتناع کرد.هوا هم سرد بود. منم یه کم بهش اصرار کردم که لباس گرمتر بپوشه اما گوش نکرد. منم دیدم بچه که نیس ُ خودش میدونه و طبع بدنش . شنبه یه کم صداش گرفته بود و میگفت احساس سرماخوردگی داره. یکشنبه گفت انگاری سرما خورده اما حاضر نشد بره دکتر حتی مامانش بهم زنگ زدن که بیا با شوهرت حرف بزن  که بره دکتر اما علی گفت این وقت شب پا نشی بیای اینجاها .  

دوشنبه صبح ساعت ۷ بهش زنگ زدم ، صداش در نمی اومد و گفت خیلی حالش بده. اصرار کردم که بره دکتر اما گفت باید بره سرکار و نمی تونه مرخصی بگیره. تو فکرم بود عصر قبل از اینکه برسه خونه برم خونشون و با زور ببرمش دکتر.

ساعت ۹ بود با خواهری از باشگاه برمیگشتیم و داشتیم نقشه میکشیدیم که باهم بریم خرید! که خواهر علی زنگ زد رو گوشیم. گفت علی از کار رفته دکتر و اومده خونه و همینجوری بدون خوردن داروهاش یا حتی یه لقمه صبحونه یا آب پرتقال و...... گرفته وسط سالن خوابیده. اگه میتونی بیا اینجا بلکه به حرف تو یه چیزی بخوره(تاکیدم کرد که نگم اونا بهم زنگ زدن و بگم خودم اومدم). 

خلاصه بیخیال خرید شدم و راهو کج کردم به طرف خونشون. تو راه زنگ زدم به علی ولی گوشی رو برنداشت. زنگ زدم خونشون و مامان گفتن اومده خونه و منم گفتم پس من الان میام اونجا.(یعنی الکی من خبر نداشتم). وقتی رسیدم علی بیحال وسط سالن افتاده بود. با اهل خونه سلام و احوال کردم و رفتم بالا سرش. یه بوس کوچولوش  کردم چشماشو که باز کرد قشنگ پیدا بود از دیدنم جاخورده و خوشحال شده. گفتم قربونت برم چرا اینجا خوابیدی . پاشو برو رو تخت.سریع بلند شد و گفت  توام بیا. و رفت تو اتاقش. رفتم کنارش نشستم. کلی قربون صدقه ش رفتم. کلی فدایی چشای تب دارش شدم  و کلی نازش رو کشیدم. گفت تو اینجا چیکار میکنی؟ گفتم ببین چقدر رو گوشیت زنگ زدم. نگرانت شدم. زنگ زدم مامان گفتن خونه ایی. 

خلاصه لباس عوض کردم و براش آب پرتقال گرفتم و داروهاش رو دادمو و سیب رنده کردم تبش بیاد پایین. خواهرش سوپ درست کرد براش و شب بردمش دوتا دیگه سوزن زد و .............. 

تا امروز صبح که تقریبا سرحال فرستادمش رفت سرکار و خودمم اومدم سرکار. 

دیشب موقع شام نشسته بود سر سفره و با اشتها غذا میخورد، مامانش گفتن اگه شما نیومده بودی علی هنوز همونجا وسط سالن با همون لباساش خوابیده بود و هیچی هم نخورده بود. حالشم بهتر که نشده بود هیچی بدترم شده بود، خدا خیرت بده. باباش گفتن ببین عشق با آدم چیکار میکنه. 

 

امروز برام پیام داده: معجزه مگر چیست؟ جز زنی که با یک"کنارت هستم" تمام دردهای مرد را تسکین میدهد؟! 

الان هم داره  تو تلگرام کلی قربون صدقه م میره و تشکر میکنه



تاریخ : سه‌شنبه 21 آذر 1396 | 09:09 | نویسنده : عالی | نظرات (6)


  • paper | خرید آگهی رپرتاژ | فروش بک لینک دائمی
  • فال تاروت شش کارتی | پردیس سی