X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

خب توی این مدت علی برام خریدی نکرده. منظورم خرید لباس و کیف و اینجور چیزاس. منم درخواستی ازش نکرده بودم و اگه چیزی نیاز داشتم خودم تنهایی رفتم خریدم و بهش هم نگفتم که خدای نکرده ناراحت نشه.

چند وقت پیش یهویی بی منظور گفتم دلم از این گوشواره مدل بخیه ها میخواد، یه روز برم بازار ببینم چه قیمته. اما این فقط در حد حرف بود و دنبالش نکردم.

تا اینکه هفته پیش علی یه پیام برام فرستاد و  کلی ازم عذرخواهی کرد به خاطر اینکه دستش تنگه و الان نمیتونه برام کاری کنه.

خب این خیلی ناراحت کننده س که یه مرد بگه شرمنده خانمم. حتما برات جبران میکنم. این روزا میگذره. ممنونم ازت که صبوری میکنی. ممنون که علی بی پول رو تحمل میکنی.

وقتی اینا رو میخوندم اشکم در اومد. اما بازم خدا رو شکر کردم که دوتاییمون حتی خانواده مون سالم هستن.

(اینکه میگم اوضاع خرابه یعنی برای خرجای اضافی بودجه نداریم فعلا). تا اینکه دوشنبه پیام داد آماده شو بیام دنبالت بریم بیرون. سوار که شدیم پرسید کجا بریم؟ گفتم فرقی نداره. اگه حال داری بریم کوه صفه. گفت اونو جمعه میریم. بیا بریم خیابون نظر، یه دوری بزنیم. گفتم باشه. رفتیم بازار اما من به خودم گفتم هیچی نمیخرم و حتی نسبت به اجناس تخفیف خورده هم واکنش نشون نمیدم!

چندتا مغازه اول رو بی تفاوت رد کردیم. مغازه بعدی کیف فروشی بود و کیه ندونه که من وقتی کیف میبینم دست و پام میلرزه و یه نیروی ماورائی منو میکشه توی مغازه.

هیچی دیگه یهو دیدم چندتا کیف آویزون خودم کردم و هی تو آینه اینور اونور میکنم که ببینم کدوم قشنگتره!

یهو به خودم اومدم و به علی گفتم هیچ کدوم خوب نیستن، بریم.

اما علی گفت اینو بردار به اون کفشات هم میخوره. مگه کیف و کفش ست دوس نداری؟! گفتم نه ولش کن! گفت امشب همه هزینه هات با من. گفتم ای بدجنس فقط امشب؟!

مغازه بعدی روسری حراج زده بود، بعدیش لباس، بعدیش لاک، بعدیش قاب موبایل، بعدیش شلوار لی ... وووووو برو تا آخر نظر استیریت.

سرتون رو درد نیارم که عالی اونشب تلافی این مدت رو درآورد و به صغیر و کبیر رحم نکرد. البته همش رو به اصرار علی خریدما.

وگرنه من اصلا سست عنصر نیستم و روی حرف خودم محکم می ایستم. خخخخخخخ

..................

بین خودمون بمونه که بعد از خرید حالم از این رو به اون رو شد و ایمان پیدا کردم که خرید درمانی یه شیوه صد درصد تضمینی هست واسه بهبود حال روحی خانوما.

و من عین دختربچه ها بی صبرانه منتظرم که زودی فردا شب بشه تا  بریم مهمونی پاگشا تا از خریدام استفاده کنم.



تاریخ : چهارشنبه 4 بهمن 1396 | 19:13 | نویسنده : عالی | نظرات (12)


  • paper | خرید آگهی رپرتاژ | فروش بک لینک دائمی
  • فال تاروت شش کارتی | پردیس سی