X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 15 بهمن 1396

با اینکه مایل نبودم اما عمدی هم نبود

جمعه صبح با سر و صدای اهالی خونه علی اینا بیدار شدم. فکر کردم ساعت ۱۰ باشه، که همه بیدار شدن. آخه اونا صبحای جمعه رو قشنگ میخوابن. اما ساعت رو که نگاه کردم نزدیکای ۸ بود. علی هم خواب بود. یه کم به صداها دقت کردم، فهمیدم دارن میرن از خونه بیرون. نیم ساعتی گذشت. یکی آروم به در اتاق زد. علی رو صدا کردم تا در رو باز کنه. در رو باز کرد. برگشت کلید ماشین رو برداشت. پرسیدم چی شده؟ گفت میام میگم. 

سر و صداها خوابید و همه رفتن جز بچه ها. ( آخه خواهر برادرای علی با بچه هاشون همگی شبای جمعه میان اونجا و تا فردا شب میمونن). اومد تو رختخواب و گفت مامان خاله x و دایی z فوت کرده. در حقیقت مادرناتنی مامان علی. من این خاله و دایی هاش رو ندیدم و برای مراسم عقد هم که دعوت بودن نیومدن.

خلاصه که سعی کردیم دوباره بخوابیم ولی خوابمون نبرد. تا ساعت ۱۰ تو رختخواب بودیم‌. علی گفت پاشو بریم ماشین رو که ببریم تعمیرگاه تا بیکاریم. ساعت ۱۱ از خونه زدیم بیرون. ۱۲ بود کارمون تموم شد. علی گفت بریم یه سر باغ رضوان سر اموات و اگه متوفی رو هم آوردن یه سر بزنیم. و بلافاصله گفت خب تو اگه حالت بد میشه تو ماشین بشین.( من تا حالا به جز مامانجون و بابابزرگم و یکی از جوونای فامیل برای خاکسپاری نرفتم. چون بشدت حالم بد میشه. نه اینکه بترسم، چون نمیتونم گریه کنم تا چند روز سردرد میگرم و یه حال آشوبی دارم). خلاصه که جمعه تا ساعت ۴ باغ رضوان بودیم. منم دیگه گشنه م شده بود و خسته و کلافه شده بودم. شب همگی رفتن خونه بابابزرگش. علی گفت تو میای؟ گفتم نه. اصلا درست نیس، من با فامیلای اونطرف تو مراسم سوگواری آشنا بشم. علی قبول کرد و یه نیم ساعتی رفت و اومد. و من باز تو ماشین نشستم.

گذشت تا امروز........

دیشب یه مسئله ای به شدت فکرمو مشغول کرده بود و با همه خستگی روز شنبه خوابم نمیبرد. تا ساعت ۴ صبح بیدار بودم. یهو به کله م زد روزه بگیرم. پا شدم یه لیوان شیر و خرما سحری خوردم و یه کم دعا و ثنا کردم بلکه آروم بشم.(راستی دوست عزیزم که گفتی حالت خوب نیس، برای آرامشت دعا کردم. دوستای گلم شما هم برای آرامش دوستمون دعا کنین. از خواننده های وبلاگ هست شاید دوست نداشته باشه اسمش رو بگم. دعای دسته جمعی بهتر جواب میده) 

فکر کنم حدود ۸ صبح بود که صدای پیام تلگرام اومد. حسش نبود گوشیم رو بردارم. گفتم حتما علی داره سلام صبح بخیر میگه. و دیگه چیزی نفهمیدم. تا یه ربع مونده به ۹. که از شدت پری مثانه بیدار شدم. برگشتم تو رختخواب گوشیمو نگاه کردم. علی نوشته بود امروز برم مراسم ختم. نوشتم امروز روزه م و الانم خوابم میاد. اما حدود ۱۰ میرم که بابا هم ماشین رو آورده باشن. و ساعت رو روی ۹:۳۰ کوک کردم. ساعت زنگ زد بیدار شدم. کارامو کردم و منتظر بابا نشستم.

اما.............

ساعت ۱۲ بود و من توی رختخواب. بدون اینکه لباس بیرون تنم باشه! ( تا حالا شده توی خواب فکر کنین بیدارین؟)

خیلی حس بدی بود. به علی پیام دادم: جز شرمندگی چیزی ندارم بگم خواب موندم ببخشین. 

جواب داد: برات مهم نبود. وگرنه با وجود روزه بودن و خستگی به خاطر من یا مامان میرفتی. هیچ وقت اینکارت رو یادم نمیره. هیچ وقت!

جواب دادم حق با شماس.

.............

حالا نمیدونم چی میشه. خیلی بد شد؟ درسته تمایلی نداشتم برم آخه ما توی فامیلمون تازه عروسا مراسم ختم و هفته و چهلم شرکت نمیکنن. مخصوصا اگه صاحب مجلس رو برای اولین بار بخوان ببینن. اما گفتم به خاطر علی میرم که اونم نشد.


نظرات (16)
ولی بنظر من بد نشد! یه ذره توقع همسرتون بالاس و اینجا شما تصمیم گیرنده این
جواب: یادم میاد علی توی حرفاش روی احترام تاکید داشت. و نرفتن منو مصداق بی احترامی میدونست

سه‌شنبه 17 بهمن 1396 ساعت 18:59
امتیاز: 0 0
بنظرمن خیلی بدشده نرفتی البته اگه برااونازیادمسله ایی نباشه بایه معذرت خواهی ازمادرشوهرحل میشه؟یه سوال میشه بگی چندتاجاری داری ورابطتت باهاشون چطوره واینکه بنظرت رابطه باجاری بایدچطورباشه؟اخه بنظرم خیلی فهمیده هستی ومیدونی چطوربرخوردکنی ازت پرسیدم راستی شماازوبلاگ دخترخوب یاهمون کیت خبرنداری نمیدونی چرایهووبلاگشوپوکوند
جواب: من فقط یه جاری دارم که تقریبا هم سن علی هست. هفته ایی یه بار میبینمش و خیلی عادی و با احترام رفتار میکنم. باهم میگیم و میخندیم. اما بر اساس تجربه قبلیم، سعی میکنم صمیمی نشم و همیشه یه حریم رو حفظ کنم.
از کیت هم بی خبرم. امیدوارم حالش خوب باشه.

سه‌شنبه 17 بهمن 1396 ساعت 13:41
امتیاز: 0 0
حق داشته بنده خدا
جواب: اره شاید اونم از دید خودش حق داشته

سه‌شنبه 17 بهمن 1396 ساعت 13:19
امتیاز: 0 0
سلام عزیزم
ما هم رسم نداریم تازه عروس بره ختم اون هم ختم کسی که هنوز بهشون معرفی نشده.
عزیزم رمز به دستم نرسیده. اگر زحمتی نیست برام بفرستید.
متشکرم موفق باشید
جواب: سلام
فرستادم براتون

سه‌شنبه 17 بهمن 1396 ساعت 09:43
امتیاز: 0 0
عالی جون باور کن یه حکمتی توش بوده که نشده بری!!!
مطمئن باش... بعدم اصلا ناراحتش نباش خیلی منطقی و با آرامش توضیح بده برای علی آقا که تازه عروس اصلا خوب نیست بره مراسم ختم و مجلس فوت...
عالی جون من خودم با اینکه عقد نبودم و فقط نامزد بودم اشتباااااااااااه بزرگ کردم و رفتم مراسم فوت پدربزرگش و تبعات بدش رو دیدم... فامیلاشون اونطرف باراول منو تو مراسم ختم دیدن. مثل چی پشیمونمممم عالی نمیدونی... خواهر گلم تو این اشتباه منو نکن و حتی برای مراسم شب هفت و چهلم و عیدی که برای مرحوم میگیرن نرو... به جاش بعد چهلم یه روز برو به خانواده مرحوم سر بزن.
عالی اشتباه منو نکنیا... هرکی هم گفت اینا خرافاته و نمیدونم ذهنت معیوبه که به این چیزا فکر میکنی اصلا اهمیت نده.. زندگی خودت مهم تره خواهرم
جواب: راستش توی فامیل ما هم میگن شگون نداره. اما من به خاطر این نمیگفتم. من به خاطر اینکه باهاشون آشنا نشده بودم گفتم. وگرنه اگه خدای نکرده کس دیگه ایی بود که میشناختم و دیده بودم خب میرفتم.

دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت 20:03
امتیاز: 0 0
نل [ web ]
خنده نداره اما من با تمام وجود خندیدم.ببخشیدا...
اخه یاد خودم افتادم که یک تایمی اینقدر خسته بودم مه توی خواب مثلا جواب تلفن میدادم.زنگ‌میزدم.پیام میدادم.حرف میزدم.صبحونه میخوردم.غذا..حموم...
یعنی تمااام کارهامو توی خواب انجام میدادم و بیدار میشدم میدیدم هیچ کاری نکردم و فقط توی خواب میدیدم انجام دادم:-))
و تازه گند بعضی تماسها و پیامها درمی اومد که واقعا توی خواب مثلا پیامک دادم و اشتباهی بوده مثلا یا فکر میکردم هماهنگ کردم ولی در واقعیت نکرده بودم:-))
نگران نباش.طبیعیه.یادش میره..
جواب: خخخخخخ. برای خودم پیش اومده.
مخصوصا شبایی که خسته م و میخوام نماز صبح بخونم. چندبار توی خواب بیدار میشم وضو میگیرم و نماز میخونم اما بازم ساعت زنگ میزنه

دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت 17:37
امتیاز: 0 0
اشکال نداره.خواب موندی دیگه.نگران نباش مردها بر عکس ادعاشون زود فراموش میکنن و زود میشه از دلشون درآورد,بر عکس زنها که تا هفت پشت طفلی مردها رو جلوی چشمشون نیارن بیخیال نمیشن
جواب: وااای ترانه دیشب اگه ادامه میدادم ، میرسیدم به جد هفتمش

دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت 17:23
امتیاز: 0 0
جالبه !دارم تصور می‌کنم من یه تازه عروسو تو یه همچین مراسمی برای اولین بار ببینم قاعدتا باید تبریک گفت اما از یه طرف جو مراسم نمیطلبه خودم سختم میشه .خب اینجا حق با شماست !اونا که شما را تا حالا ندیدند که بخوان توقع داشته باشند توی مراسم ختمشون بری از طرفی حالا علی آقا هیچی مامانش خودش سختش نیست فامیلش عروسش را اولین بار تو مراسم ختم ببینند .من خودمم جای تو بودم دوست نداشتم تو همچین جایی برای اولین بار معرفی بشم ،برای دو طرف صورت خوشی نداره اونا هم قاعدتا باید به شما تبریک بگن اما نمیشه و خودشون هم سختشون میشه ،برخورد اول خیلی تو ارتباطات بعدی مهمه !به نظرم وقتی آدم میدونه کارش درسته لزومی نداره عذر خواهی کنه باید دلیل کارت را بیاری اما عذرخواهی نه !این‌طوری انگار مقصر تویی !مادرشوهرت که سنی ازش گذشته باید اینا را درک کنه !اصولاًخانواده داماد مهمونی می‌گیرند تا تو یه جو مناسب و شاد عروس را معرفی کنند نه این‌طوری آخه !
جواب: منم حرفم همین بود اما ظاهرا از دید اونا نرفتن من یعنی بی احترامی بهشون

دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت 14:00
امتیاز: 0 0
آخی الهی بمیرم برات . میفهممت. به نظر من برو خونه مادر شوهرت و عذرخواهی کن و ...... از دل اون در بیاری ازدل علی آقا هم در میاد.
جواب: عذرخواهی کردم اما بدهکارم شدم

دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت 10:24
امتیاز: 0 0
ای بابااااا
ناسلامتی شما تازه عروس هستینااا
احساس میکنم خونواده محترم همسرتون چون ازدواج دوم شما و همسرتون هس، زیاد روی تازه عروس بودن شما در اکثر مسائل، توجهی ندارن که این اصلا درست نیست
جواب: منم از همین ناراحتم

دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت 02:06
امتیاز: 0 0
ول کن دختر.نسبت متوفی دور بوده.اصلا وظیفه نداشتی بری! در واقع ایشون نباید چنین توقعی میکرد!
حوصله داریا.
جواب: اره از نظر منم دور بوده ولی اونا نزدیک حسابش میکردن

دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت 00:55
امتیاز: 0 0
عالی جونم
چرا انقدر علی آقا در برابر شما جبهه میگیره آخه ؟!! بگو بابا شما باید منو درک کنی مثلا من دوران عقدم ناز دارمممم. جدای مسئله اینکه خواب موندی اصلا درست نیست تازه عروس تو مراسم فاتحه با فامیل داماد آشنا بشه . علی آقا باید این مورد رو درک میکرد .. حالا خواب موندی خب میگفت فدای سرت خانومممم بیشتر بخواببب... والا ما از این شانسا نداریم انگارررر
جواب: والا گفتم حالا میگه اشکالی نداره اما ظاهرا خیلی داشته

یکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت 23:59
امتیاز: 0 0
اسو [ web ]
خدا رحمتشون کنه .ممنون عزیز برای دعای خیرت احساس میکنم دعات تو زندگیم تاثیر داشته حالت روحیم یه کمی بهتره ممنونم ازت.ان شاالله خیر دنیاو اخرتو ببینی .
جواب: فدای تو.

یکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت 23:43
امتیاز: 0 0
Setareh [ web ]
ب نظرم علی داره سخت میگیره ، عمدی نبوده که . با آرامش توضیح بده تا صبح بیدار بودی و بعدش بیهوش شدی ... انشاءالله که ناراحتیش زود تموم بشه .
جواب: سخت میگیره چون براش احترام گذاشتن خیلی مهمه. و میگه رفتن تو احترام به مامانم بود.

یکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت 21:49
امتیاز: 0 0
عالی جان
مهم شهامت عذر خواهی کردن بود که شما داشتی.بعدا میتونی تو مراسمای بعدی شرکت کنی بالاخره هفتم...چهلم....
البته انشالله همیشه به مراسمات شادی باشی.
جواب: عذرخواهی که اره ولی بحث اینجاس وقتی از کسی عذرخداهی میکنی فکر میکمه دیگه همه حق ها با اونه.

یکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت 19:13
امتیاز: 0 0
سلام عالی خانم دوست عزیزم نمیدونم چی بگم بنظر من که خیلی بد شده در این مورد با علی اقا هم اخلاق هستم منم بودم همین عکس العمل را نشون میدادم به طرفم که گاهی هم نشون دادم و چون دو سه بار از طرفش تکرار شده بود دیگه هیچ مراسم و خبری را بهش نمیدادم چون پیش خودم میگفتم برای اونکه مهم نیست ...ولی علی اقا شما رو میبخشه نگران نباشید نمیتونید با پدر و مادرتون شخصا به خونه متوفی برید برای عرض تسلیت؟ شاید اینجوری از دل همسرتون در بیاد ..
جواب: نه خانوم چیکسای عزیز. نمیتونیم بریم چون خود خانواده علی هم با اینا رفت و آمدی ندارن. اصلا علی نمیدونه خونه این خاله و دایی کجا هس؟

یکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت 18:57
امتیاز: 0 1
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.