X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

جمعه صبح با سر و صدای اهالی خونه علی اینا بیدار شدم. فکر کردم ساعت ۱۰ باشه، که همه بیدار شدن. آخه اونا صبحای جمعه رو قشنگ میخوابن. اما ساعت رو که نگاه کردم نزدیکای ۸ بود. علی هم خواب بود. یه کم به صداها دقت کردم، فهمیدم دارن میرن از خونه بیرون. نیم ساعتی گذشت. یکی آروم به در اتاق زد. علی رو صدا کردم تا در رو باز کنه. در رو باز کرد. برگشت کلید ماشین رو برداشت. پرسیدم چی شده؟ گفت میام میگم. 

سر و صداها خوابید و همه رفتن جز بچه ها. ( آخه خواهر برادرای علی با بچه هاشون همگی شبای جمعه میان اونجا و تا فردا شب میمونن). اومد تو رختخواب و گفت مامان خاله x و دایی z فوت کرده. در حقیقت مادرناتنی مامان علی. من این خاله و دایی هاش رو ندیدم و برای مراسم عقد هم که دعوت بودن نیومدن.

خلاصه که سعی کردیم دوباره بخوابیم ولی خوابمون نبرد. تا ساعت ۱۰ تو رختخواب بودیم‌. علی گفت پاشو بریم ماشین رو که ببریم تعمیرگاه تا بیکاریم. ساعت ۱۱ از خونه زدیم بیرون. ۱۲ بود کارمون تموم شد. علی گفت بریم یه سر باغ رضوان سر اموات و اگه متوفی رو هم آوردن یه سر بزنیم. و بلافاصله گفت خب تو اگه حالت بد میشه تو ماشین بشین.( من تا حالا به جز مامانجون و بابابزرگم و یکی از جوونای فامیل برای خاکسپاری نرفتم. چون بشدت حالم بد میشه. نه اینکه بترسم، چون نمیتونم گریه کنم تا چند روز سردرد میگرم و یه حال آشوبی دارم). خلاصه که جمعه تا ساعت ۴ باغ رضوان بودیم. منم دیگه گشنه م شده بود و خسته و کلافه شده بودم. شب همگی رفتن خونه بابابزرگش. علی گفت تو میای؟ گفتم نه. اصلا درست نیس، من با فامیلای اونطرف تو مراسم سوگواری آشنا بشم. علی قبول کرد و یه نیم ساعتی رفت و اومد. و من باز تو ماشین نشستم.

گذشت تا امروز........

دیشب یه مسئله ای به شدت فکرمو مشغول کرده بود و با همه خستگی روز شنبه خوابم نمیبرد. تا ساعت ۴ صبح بیدار بودم. یهو به کله م زد روزه بگیرم. پا شدم یه لیوان شیر و خرما سحری خوردم و یه کم دعا و ثنا کردم بلکه آروم بشم.(راستی دوست عزیزم که گفتی حالت خوب نیس، برای آرامشت دعا کردم. دوستای گلم شما هم برای آرامش دوستمون دعا کنین. از خواننده های وبلاگ هست شاید دوست نداشته باشه اسمش رو بگم. دعای دسته جمعی بهتر جواب میده) 

فکر کنم حدود ۸ صبح بود که صدای پیام تلگرام اومد. حسش نبود گوشیم رو بردارم. گفتم حتما علی داره سلام صبح بخیر میگه. و دیگه چیزی نفهمیدم. تا یه ربع مونده به ۹. که از شدت پری مثانه بیدار شدم. برگشتم تو رختخواب گوشیمو نگاه کردم. علی نوشته بود امروز برم مراسم ختم. نوشتم امروز روزه م و الانم خوابم میاد. اما حدود ۱۰ میرم که بابا هم ماشین رو آورده باشن. و ساعت رو روی ۹:۳۰ کوک کردم. ساعت زنگ زد بیدار شدم. کارامو کردم و منتظر بابا نشستم.

اما.............

ساعت ۱۲ بود و من توی رختخواب. بدون اینکه لباس بیرون تنم باشه! ( تا حالا شده توی خواب فکر کنین بیدارین؟)

خیلی حس بدی بود. به علی پیام دادم: جز شرمندگی چیزی ندارم بگم خواب موندم ببخشین. 

جواب داد: برات مهم نبود. وگرنه با وجود روزه بودن و خستگی به خاطر من یا مامان میرفتی. هیچ وقت اینکارت رو یادم نمیره. هیچ وقت!

جواب دادم حق با شماس.

.............

حالا نمیدونم چی میشه. خیلی بد شد؟ درسته تمایلی نداشتم برم آخه ما توی فامیلمون تازه عروسا مراسم ختم و هفته و چهلم شرکت نمیکنن. مخصوصا اگه صاحب مجلس رو برای اولین بار بخوان ببینن. اما گفتم به خاطر علی میرم که اونم نشد.




تاریخ : یکشنبه 15 بهمن 1396 | 13:51 | نویسنده : عالی | نظرات (16)


  • paper | خرید آگهی رپرتاژ | فروش بک لینک دائمی
  • فال تاروت شش کارتی | پردیس سی