X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

واقعا از علی انتظار نداشتم که برام هدیه بگیره چون میدونم تا آخر سال به خاطر کاری که میخواد راه بندازه و بدشانسی هایی که توی مسائل مالی آورده، دست خالیه و باید هرچی در میاره بزاره کنار. منم برای اینکه یهو خجالت نکشه براش چیزی نگرفتم که یه وقت فکر نکنه خواستم تیکه بندازم که من خریدم و تو نخریدی!

واسه همین فقط یه شعر براش نوشتم و یه کم گل و بته و قلب کنارش کشیدم و گذاشتم تو پاکت که بهش بدم.

نزدیک اتمام ساعت کاریش بهش پیام دادم که میاد امشب بریم پارک یا کوه؟ تقریبا دو ساعت بعدش زنگ زد که آماده شو بیام دنبالت. وقتی اومد گفت کجا بریم‌، گفتم بریم کوه صفه. گفت بیخیال تا الان سرکار بودم. پا ندارم بیام کوه. گفتم خب بریم پارک. گفت: نه. گفتم پس چی؟ گفت بریم بازار یه چیزی بخر. گفام چی؟ گفت من تو فکرم بود برات روسری بخرم اما بریم هرچی دوست داشتی بگیر. چقدر خیابونا ترافیک بود. رفتیم مجتمع اوسان. در حقیقت دنبال بودم یه بلوزی چیزی بردارم که آستین بلند باشه برای وقتایی که میریم مهمونی. عید  که میشه، مدام شام و ناهار دعوتیم. اما هیچ چیز خاصی چشمم رو نمیگرفت. بعد گفتم کفش یا کیف بردارم، اما دیدم نزدیک عیدی کیف و کفش چی بردارم؟ بعدش گفتم شلوار لی بگیرم که دیدم اونم تازه خریدم. دقت کردین وقتایی که بدون مقدمه میرین بازار با اینکه کلی چیز میخواین اما نمیدونین چی بخرین؟

دقیفا همینجوری شده بودم. علی گفت یعنی واقعا چیزی نمیخوای؟ گفتم چرا کلی چیز میخوام الان میتونم یه لیست بالا بلند بهت بدم اما بحث اینه که نمیتونم هول هولی خرید کنم. الانم تو خسته ایی و قشنگ پیداس حالش رو نداری دنبال من از این مغازه به اون مغازه بیای. گفت آره خداییش، جون من یه چیزی بخر. گفتم باشه حالا که التماس میکنی بریم همون روسری که خودت گفتی رو بگیریم. یه دوتا مغازه رو دید زدیم تا آخر سر وقتی چشمای خسته و ملتمس علی رو دیدم دلم براش سوخت و توی مغازه سوم به یه روسری رضایت دادم. البته مقصر خودش بودا رو چیزایی که می پسندیدم عیب میذاشت. حالا من خودم وسواسی، علی بدتر! اما بالاخره به تفاهم رسیدیم. آخه چیزی هم نداشتن که چنگی به دل بزنه. بعدشم رفتیم تو یه مغازه که لوازم آشپزخونه داره. یه ظرف عسلم اونجا گرفتم. بعدشم من اومدم خونه. علی هم رفت خونشون. این بود ولنتاین ما.

آهان راستی موقع خداحافظی هم پاکت شعر رو دادم بهش. اصلنم عشقولانه در نکردیم از خودمون!

اصن یادم رفت ببوسمش. حالا اشکال نداره واسه سپندارمذگان براش جبران میکنم. االبته ان شاءالله. بی حرف پیش.



تاریخ : پنج‌شنبه 26 بهمن 1396 | 15:39 | نویسنده : عالی | نظرات (7)


  • paper | خرید آگهی رپرتاژ | فروش بک لینک دائمی
  • فال تاروت شش کارتی | پردیس سی