X
تبلیغات
رایتل

عناوین یادداشت‌ها 

  • عصر نوشت (یکشنبه 30 اردیبهشت 1397 16:26)
    حس میکنم یه سر این ماجرای بدخلقی هاش میرسه به عروسک! حالا تا چند روز دیگه که باهاش سر و سنگین بودم اونوقت مشخص میشه و خودش اعتراف میکنه.
  • صبح نوشت (یکشنبه 30 اردیبهشت 1397 09:34)
    گاهی وقتا رفتارش باهام عصبی و بداخلاق طور میشه. بدون اینکه من مقصر باشم و اصلا از چی خبر داشته باشم‌. زنگ میزنه که مثلا حالم رو بپرسه اما پشت گوشی داد میکشه. یا وسط حرف زدنم یهو زارت قطع میکنه. یا مثلا دارم قربون صدقه ش میرم ، میزنه تو حالم. بعد انتظار داره ناراحت نشم. بعد میاد پیشم که مثلا از دلم در بیاره اما پشتش رو...
  • دیشب نوشت (یکشنبه 30 اردیبهشت 1397 01:28)
    چند روزه علی خیلی بی اعصاب شده. سر کوچکترین مسئله ایی صداش بالا میره و من نمیدونم چرا در مقابلش اینقدر بی دفاع هستم‌. حتی توی اون لحظه نمیتونم ازش بپرسم چرا داد میزنی و فقط سکوت میکنم. حتی نمیتونم باهاش دعوا کنم. دیشب پشت تلفن بهم گفت خنگ! واقعا حق من این نیست. حق منی که اینقدر دوستش دارم. خب منم تحت فشارم. منم اوضاع...
  • [ بدون عنوان ] (شنبه 29 اردیبهشت 1397 19:21)
    لطفا موقع افطار برای آرامش دل آن مرد دعا کنید.
  • [ بدون عنوان ] (جمعه 28 اردیبهشت 1397 21:57)
    دیروز دلم میخواست اولین افطاری رو با علی باشم اما حسش رو نداشتم که غذا رو بردارم و با اتوبوس برم محل کارش. آخرش به علی پیام دادم که سر راهش بیاد دنبالم اما گفت نمیاد و بهتره بمونم خونه! خورد توی ذوقم. پرسیدم چرا؟ گفت روزه بودی خسته میشی. گفتم نه حوصله م سر میره میخوام بیام. گفت باشه و اومد دنبالم. با اینکه افطاری رو...
  • [ بدون عنوان ] (پنج‌شنبه 27 اردیبهشت 1397 16:01)
    این ماه اصلا نتونستم مدیریت مالی داشته باشم. آخه یه مدت کارتم دست علی بود و هی پیام برداشت برام میومد. در حدی که دیروز میخواستم قسط خونه رو بدم هزار تومن کم داشتم. به علی پیام دادم که حداقل ده تومن بزن به کارتم. ........ امروز علی میگه چقدر پول داری شریک بشی تو یه کاری؟ میگم هشت هزار و خرده ایی دارم، چند درصد بهم...
  • اولین سحر ماه عسل (پنج‌شنبه 27 اردیبهشت 1397 13:38)
    ساعت نزدیک یک شب بود که علی اومد خونمون. گفت میخواستم اولین سحر رو با تو باشم. وقتی برای خوردن سحری صداش کردم گفت چقدر خوبه که هستی! موقع خوردن سحری همش حواسم بهش بود. راست میگفت چقدر خوبه که هست! داشتم فکر میکردم و یه ذوق ریزی توی دلم کرده بودم و یه لبخند مونالیزا گونه ایی روی لبم اومده بود. فکر میکردم به اینکه با...
  • میدونم هنوز زیر یه سقف نرفتیم! (یکشنبه 23 اردیبهشت 1397 21:45)
    گاهی وقتا یادم میره یه زندگی دیگه رو تجربه کردم. یادم میره چه سختیایی کشیدم. دیگران هم گاهی یادشون نیس و فکر میکنن من دفعه اولمه. فکر میکنن من تو دوران خوش عقد بسر میبرم و از هیجا خبر ندارم و میگن هنوز زیر یه سقف نرفتین که زندگی سختی خودشو نشون بده. وقتی پای حرفای بقیه میشینم میبینم جنس حرفاشون جنس درداشون آشناس....
  • [ بدون عنوان ] (پنج‌شنبه 20 اردیبهشت 1397 00:12)
    اون موقعی که عقل رو تقسیم میکردن، من تو صف چی وایساده بودم؟؟!!! خداییش گاهی وقتا از ساده بودن خودم حرصم میگیره. به قول نازلی اگه دخترم بخواد مث من بشه از پنجره پرتش میکنم بیرون. والسلام!
  • لطف خدا داره خودنمایی میکنه (سه‌شنبه 18 اردیبهشت 1397 13:07)
  • [ بدون عنوان ] (یکشنبه 9 اردیبهشت 1397 11:00)
  • [ بدون عنوان ] (شنبه 8 اردیبهشت 1397 21:45)
  • [ بدون عنوان ] (شنبه 8 اردیبهشت 1397 21:27)
    مهربان خدای خوبم اگه یه روزی خواستی لطفت رو شامل حال من و علی بکنی و اوضاع اقتصادیمون رو از این بهتر بکنی، قبلش بهمون جنبه بده. قبلش بهمون شعور بده. قبلش بهمون یاد بده که این پول ممکنه موقتی باشه و نباید باهاش قیافه گرفت و به کسی فخر فروخت. مهربان خدای خوبم اگه یه روزی بهمون پول دادی و اوضاع اقتصادیمون رو عالی کردی و...
  • [ بدون عنوان ] (یکشنبه 2 اردیبهشت 1397 00:53)
    دعوت شدن به ۴ تا جشن عروسی و ۲ تا جشن تولد توی این ماه و با شرایط ما، از بدترین حالات ممکن هست.
  • معادلات چند مجهولی (دوشنبه 27 فروردین 1397 13:54)
  • [ بدون عنوان ] (دوشنبه 27 فروردین 1397 12:37)
    سلام سلام سلام آیا هنوزم میشه گفت سال نو مبارک؟ ....... کلی حرف دارم باهاتون بزنم. اما نمیدونم از کجا شروع کنم؟ حالم خوبه. علی هم خوبه اما سخت درگیر کارش هست و منم درگیر خودم و کنار اومدن با کار جدید علی. ......... تعطیلات عید رو به خوبی و خوشی گذروندیم. برای علی توی یه باغ تولد گرفتم و سورپرایزش کردم. ....... الانم...
  • تولدم (سه‌شنبه 29 اسفند 1396 14:00)
    شب تولدم علی زنگ زد که آماده شو بریم بیرون. بعدش زنگ زد گفت کارم طول میکشه بابا بیان دنبالت برو خونه بابا اینا. گفتم چرا پس؟ نمیریم بیرون؟ گفت نه. امشب داداش میاد اونجا میخواد خداحافظی کنه بره سفر. گفتم باشه. بعدش جاریم زنگ زد گفت توی راهمون میایم دنبالتون. القصه که رفتم اونجا و علی تا ساعت ۹ شب نیومد. بعد از شام...
  • [ بدون عنوان ] (یکشنبه 20 اسفند 1396 22:55)
    احتمال زیاد خیلیا الان خونه تکونیشون رو به اتمامه یا تموم شده. خریداشون رو هم انجام دادن، کارای هفت سینشونم کردن یا دارن میکنن. اگه خیلی هنرمند باشن فقط دیگه شیرینی هاشو ن مونده بپزن. اما برای من آخر سال از روز بعده تولدم شروع میشه در حالی فقط سه روز مونده به عید و اونوقت دیگه خیلی دیره. تقریبا هم هرسال برنامه م...
  • [ بدون عنوان ] (یکشنبه 20 اسفند 1396 15:20)
    اگه آخر هفته شد و گرفتم که دستش درد نکنه اما اگه نگرفتم میره قاطی باقالیا.
  • [ بدون عنوان ] (سه‌شنبه 15 اسفند 1396 16:53)
    یه عده هم هستن میگن تنهایی اینکار رو نکن بزار ما هم کمکت کنیم. بعد که کمک کردن منتش رو سرت میزارن! خدایا خودت ما رو از دیگران بی نیاز کن. خدایا بهمون قدرت بده که خودمون کارامون رو انجام بدیم. خدایا بی نیازمون کن از دیگران هم مالی هم جسمی هم روحی! ............. اونقدر ناراحتم که منتظر یه تلنگرم تا بشیم یه دل سیر گریه...
  • [ بدون عنوان ] (پنج‌شنبه 10 اسفند 1396 16:08)
    ببین چجوری نمیزارن بازی رو ببینیما. آخه موقع دربی کی میره روضه.
  • [ بدون عنوان ] (پنج‌شنبه 10 اسفند 1396 14:37)
    اصلا علاقه ایی به این روضه زنونه ها ندارم‌ و تا بشه از رفتن در میرم. اما انگار این یکی رو نمیشه. مامان علی چند روزه میگن بیاین بریم روضه خونه مادر جاری خانم. و من هی به یه بهونه رد کردم. اما امروز دیگه جاری خانوم خودش زنگ زد که روز آخر تشریف بیارین! مامانم کلی بهم خندیدن که آخییییش جیگرم خنک شد. بالاخره عالی مجبور شد...
  • [ بدون عنوان ] (دوشنبه 7 اسفند 1396 17:11)
  • صبح میشه این شب (یکشنبه 6 اسفند 1396 12:11)
  • به وقت گیجی (دوشنبه 30 بهمن 1396 10:48)
  • [ بدون عنوان ] (یکشنبه 29 بهمن 1396 11:48)
    برا علی پیام دادم سپندارمذگان روز عشق ایرانی مبارک. جواب داده: لوس نشو دیگه! ............ شمام وقتی سه روز پشت سرهم میرین مهمونی و در حد یه لباس عوض کردن میاین خونه، دیگه نمیشه اتاقتون رو نگاه کرد؟ ............. یه دوست دارم یا بهتر بگم داشتم مال خیلی سال پیش البته که خیلی وقت بود ازش خبر نداشتم. مجرد که بودیم با بچه...
  • [ بدون عنوان ] (پنج‌شنبه 26 بهمن 1396 15:39)
    واقعا از علی انتظار نداشتم که برام هدیه بگیره چون میدونم تا آخر سال به خاطر کاری که میخواد راه بندازه و بدشانسی هایی که توی مسائل مالی آورده، دست خالیه و باید هرچی در میاره بزاره کنار. منم برای اینکه یهو خجالت نکشه براش چیزی نگرفتم که یه وقت فکر نکنه خواستم تیکه بندازم که من خریدم و تو نخریدی! واسه همین فقط یه شعر...
  • [ بدون عنوان ] (چهارشنبه 25 بهمن 1396 17:00)
    آقا من که فکر میکردم دیروز ولنتاین. بعدش انروز تو باشگاه فهمیدم امروزه. نزدیکای ظهر که اومدم خونه یه پیام به علی دادم که: عزیزم، برای من نه تنها امروز بلکه هر روز در کنار تو روز عشق است! به نظرتون متوجه منظورم میشه؟ یا مجبورم آخر شب پست بزارم: خواست برام بخره خودم نذاشتم!
  • [ بدون عنوان ] (چهارشنبه 25 بهمن 1396 16:16)
    دیشب از صدای باد خوابم نمیبرد بعدشم که با بارون قاطی شد، منم یهویی چسبیدم به علی و هرچی صدای باد وحشتناکتر میشد بیشتر میرفتم تو بغلش. که یهو علی تو خواب و با حالت التماس گونه ای گفت عالی امشب نه!( خخخخ) گفتم برو عامو توهم زدی؟ کاریت ندارم! گفت پس چرا چسبیدی به من. گفتم، اییییییش حالا بچسبم مگه ازت کم میشه؟ و یه وجب...
  • تعطیلات (دوشنبه 23 بهمن 1396 12:21)
    بچه ها سلااااام. من برگشتم. (خخخخ اینو گفتم یاد صدف بیوتی افتادم، اینا که اینستا دارن احتمالا بشناسنش). بیرون شهر خوش گذشت جای همگی خالی. علی اونقدر هوامو داشت و نذاشت کاری انجام بدم که صدای دخترخاله هام در اومد و نزدیک بود شوهراشون یه جا علی رو گیر بیارن و خفه دمه کنن! .......... چهارشنبه علی وقتی رسید گفت: فردا...
( تعداد کل: 377 )
   1      2      3      4      5      ...      13      >>