عناوین یادداشت ها

  • هنوزم امیدی هست (سه‌شنبه 27 شهریور 1397 16:15)
    امروز میگفت عروسک به چند نفر گفته خیلی دلش میخواد برگرده، میگفت اگه واقعا بخواد، شده باشه حضانت هم به مامانش میدم. گفتم خب. گفت آخه وقتی خودم ازش میپرسم میگه نه میخوام پیشت بمونم! ........... راستش الان بهترین وقته واسه برگشتنش پیش مامانش، کاش به دل مامانش بیفته یه زنگی بزنه و بگه میخواد بیاد دنبالش. مطمئنم علی دیگه...
  • قول مردونه (شنبه 24 شهریور 1397 13:42)
  • قدرت جذب (شنبه 24 شهریور 1397 13:41)
    دیشب یه جذب خوب داشتم. دلم میخواست با یکی حرف بزنم با کسی که از حرفام ناراحت نشه. بدش نیاد. عصبانی نشه. جبهه نگیره. دلم درد دل میخواست اما کسی نبود. یهو دلم خواست برم گلستان شهدا. مث قبلنا که علی نبود برم سر اون شهید گمنامی که برای خودم انتخابش کرده بودم و باهاش حرف بزنم. و خیلی سریع جور شد که برم. ............ دیروز...
  • [ بدون عنوان ] (جمعه 23 شهریور 1397 14:32)
    داری مختصص گند زدن به لحظه های خوبمون میشی. . . . حوصله شرح قصه نیست.
  • [ بدون عنوان ] (جمعه 23 شهریور 1397 12:42)
    بالاخره دیروز رو رفتیم. مهمونی واسه ناهار بود. یعنی دم غروب دیگه همه میرفتن واسه مراسم روضه. به علی گفتم بعدازظهر مثلا حدود ۳:۳۰ یا ۴ بیاد یه سر بریم تا ۶. ۶:۳۰، که هم رفته باشیم. هم علی سر ظهر مغازه رو نبنده( آخه اون شاگرده یه ده روزی میشه دیگه نمیاد). هم کمتر اونجا باشیم. اما علی گفت بخوایم بریم درست و حسابی میریم...
  • رفتن یا نرفتن، مسئله این نیست (پنج‌شنبه 22 شهریور 1397 11:31)
    برادرشوهر از مشهد اومده. صبح خانومش زنگ زد ظهر ناهار بیاین اونجا. گفتم بهتون خبر میدم. بعدش مامان علی زنگ زدن میاین خونه داداش؟ اگه آره تو راه بیایم دنبالتون؟ گفتم از علی بپرسم. خبر میدم. ....... زنگ زدم علی گفت آره به منم زنگ زدن. گفتم خب! گفت هرجور راحتی. اگه میخوای برو. اگه میخوای صبر کن باهم بریم. اصلا میخوای بری...
  • [ بدون عنوان ] (یکشنبه 18 شهریور 1397 17:43)
    یه همکارقدیمی داشتم که شرایطش مث من بود با این تفاوت که چندماه بعد عروسیش جدا شده بود بعد هم با یه پسر مجرد ازدواج کرد و حالا هم یه دختر ناز دارن. خلاصه اونوقتا بهم میگفت وقتی جدا شده بودم همه بهم گفتن اشتباه کردی و باید فلان میکردی و بیسار. وقتی خواستم ازدواج مجدد کنم گفتن اشتباه میکنی میخوای با یه پسر مجرد ازدواج...
  • جرات یا حقیقت (یکشنبه 18 شهریور 1397 16:17)
  • [ بدون عنوان ] (یکشنبه 18 شهریور 1397 16:11)
    امروز برای من روز هفتم دوره شگرگزاری بود. تمرین امروز این بود که باید توی یه موضوع منفی که در زندگیم وجود داره نقاط مثبت رو پیدا میکردم و خدا رو بابت همون مثبت ها شکر میکردم. فکر کنم الان دیگه همه میدونن که فعلا موضوع منفی و مشکل عالی چی باشه؟! بله نشستم و ده تا از موارد مثبت حضور عروسک رو لیست کردم. سخت بود اما انجام...
  • از اینا هم هست (پنج‌شنبه 15 شهریور 1397 13:25)
  • ۱۵ روز باقیمانده (پنج‌شنبه 15 شهریور 1397 13:06)
    دیروز تلفنی و کوتاه با مشاورم صحبت کردم. نظرش این بود که بازم صبر کنم. این دو هفته رو و حتی دو هفته اول مهر رو که مامانش گفته میام. و باز هم گفت چون خورده به محرم و صفر بازم جای صبر کردن هست تا بعدش یه تصمیم نهایی بگیریم. ....... بهم گفت بین صبر کردن و تحمل کردن خیلی فرقه. گفت تا حالا داشتی تحمل میکردی و از الان به...
  • جارچی باشی (چهارشنبه 14 شهریور 1397 13:17)
  • [ بدون عنوان ] (چهارشنبه 14 شهریور 1397 12:21)
    یه بنده خدایی وقتی فهمیده که دکتر برای عالی آزمایشات متعدد نوشته و بدون بیمه رفته آزمایشگاه و هزینه ش زیاد شده، یهو یادش افتاده که باید عروسک هم دکتر برده بشه و براش چکاپ کلی نوشته بشه. دیشب تا حالا هی دارم فکر میکنم آخه چرا؟ اصلا هم دلم نمیخواد به این فکر کنم که قراره به من حسودی بشه یا هرکاری برا من میکنه قراره برا...
  • جذب خوبه امروز (سه‌شنبه 13 شهریور 1397 18:13)
    تو خونواده ما غیر از من و مامانم کسی غذای شیرین دوست نداره. امروز بابام جلسه داشتن و ما تنها بودیم. صبح بعد از بیدار شدن قبل از اینکه بیام طبقه پایین، تمرین شکرگزاریم رو انجام دادم. ۵ تا از موهبت ها رو که نوشتم دیگه چیزی یادم نمی اومد تا اینکه بوی غذا رو حس کردم یه بوی دلچسب و خوب. همون موقع خدا رو شکر کردم به خاطر...
  • [ بدون عنوان ] (دوشنبه 12 شهریور 1397 19:53)
    دو هفته پیش یه کانال پیدا کردم که دوره شکرگزاری ۲۸ روزه رو داشت انجام میداد. به نظرم جالب اومد اما وقت نمیشد که انجامشون بدم. ولی از امروز دوره رو شروع کردم و منتظرم تا اثرات مثبتش رو توی زندگیم ببینم. ....... مهربان خدای خوبم سپاسگزارم. ....... قشنگترین اتفاق امروزم پیامی از علی بود که نوشته بود: فکرشم نکن که بزارم...
  • امیدوارم بازیچه نشده باشم (دوشنبه 12 شهریور 1397 14:45)
    تقریبا یه ده روزی میشه یه پسر جوونی اومده مغازه کمک علی. پسر بدی نیس اما زیاد حرف میزنه. و عین خانوما میشه از هر دری برات قصه و خاطره میگه. علی که عادت داره موقع کار سکوت کنه، واسه همین وقتی میبینه علی جوابش رو نمیده، منو مخاطب قرار میده. منم اصلا خوشم نمیاد با آقایون غریبه همکلام بشم. واسه همین خودمو مشغول کتاب خوندن...
  • [ بدون عنوان ] (شنبه 10 شهریور 1397 18:04)
    سنگینی این وزنه ایی که رویم گذاشته اند، بیشتر از طاقت من است. زیر این فشار دارم له میشوم‌. خرد میشوم. اما همه میگویند بازهم تحمل کن. دیروز کارم به بیمارستان کشید و با یه پاکت پر از قرص آرام بخش و ضداضطراب و تقویتی و سرم برگشتم خونه. و یه برگه آزمایش که توش آزمایش بارداری هم داره.
  • [ بدون عنوان ] (چهارشنبه 7 شهریور 1397 16:40)
  • [ بدون عنوان ] (سه‌شنبه 6 شهریور 1397 17:31)
    هنوز از خونه بیرون نرفتم و کافیه علی بیاد دنبالم تا نقشه م خراب بشه. یعنی براش جالب هس؟
  • یه قرار عاشقانه (سه‌شنبه 6 شهریور 1397 12:44)
    امروز ۶ شهریور. میخوام ساعت ۶ برم همونجایی که پارسال برای اولین بار قرار گذاشتیم و همدیگه رو دیدیم. همون روسری و چادر رو سر کنم. و به علی زنگ بزنم که بیاد دنبالم. ........ دلم میخواد یه شب خوب بسازم. انرژی مثبت میدم به خودم. اما یه حسی ته دلم نمیزاره عمیقا خوشحال باشم. چون علی هم خوشحال نیست و همش نگران عروسک. شاید...
  • [ بدون عنوان ] (سه‌شنبه 6 شهریور 1397 11:39)
    روی اکانت قبلیم یه اکانت جدید ساختم برای مغازه. اما با فیل.تر شکن تونستم اینکار رو بکنم. اینستایی که دارم آپدیت نیست و نمیتونم دایرکت ببینم یا مثلا این امکانات جدید که داره برام باز نمیشه، برای آپدیت کردن هم میگه این مورد تو کشور شما پشتیبانی نمیشه! یادمه اون روزی که آقاهه موبایل فروشه برام برنامه ریخت گفت همش رو...
  • چطوری تبلیغ کنیم؟ (یکشنبه 4 شهریور 1397 17:11)
    برای مغازه کارت ویزیت چاپ کرده بودیم. به اون خوبی که میخواستیم در نیاورده. به علی گفتم بهش پس بده و بگو دوباره چاپ کنه میگه نمیشه ک. میگم پس همه پولشو نده! این چیزی که تحویلمون داده با اونی که سفارش دادیم کلی فرق داره! میگه باشه بهش میگم. ....... باید کارت ها رو توی خیابونای اطراف پخش کنیم. مثلا بدیم به سوپری های محل...
  • افزایش رزق (یکشنبه 4 شهریور 1397 11:51)
    اتفاق خوب این روزامون این که مغازه به طرز عجیبی رونق گرفته در حدی که با فروش یه شبمون تونستیم مبلغ یکی از قسطامون رو جور کنیم. دیشب که دفتر فروش رو نگاه میکردم، دیدم در عرض چند روز پول اجاره مغازه هم در اومده. مهربان خدای خوبم، شکرت! خیلی خیلی ازت ممنونم به خاطر لطفت. خواهشا این رزق و روزی رو پربرکت و حلال کن.
  • مث آدم بزرگا (یکشنبه 4 شهریور 1397 11:20)
  • سوالی که جوابش........ (پنج‌شنبه 1 شهریور 1397 15:34)
  • عصر عید (چهارشنبه 31 مرداد 1397 21:28)
    از دست علی خیلی ناراحتم. خیلیییییییییییی. کارت ملیش رو گم کرده. هی بهم میگه میشه بگردی ببینی پیش تو نیس؟ با اینکه مطمئن بودم نیس ولی گشتم. اومدیم تو ماشین که بیایم مغازه گفتم تو جیب پشت صندلی ها نیست گفت گشتم اما میخوای یه بار دیگه توام بگرد. شروع کردم به گشتن یه پوشه بود که مدارک مدرسه عروسک یه سری برگه توش بود. باز...
  • خاطره بازی (سه‌شنبه 30 مرداد 1397 12:55)
    پارسال صبح روز عرفه مث امروز علی بهم پیام داد که امکانش هست امروز بعدازظهر یه ملاقاتی داشته باشیم؟ گفتم چه ساعتی؟ گفت هرموقع شما راحت هستین؟ گفتم من امروز میخوام برم دعای عرفه فکر کنم واسه ساعت ۷ بتونم. گفت باشه. شاید یک ساعت بعدش پیام داد که کجا میرین واسه دعا؟ گفتم گلستان شهدا. گفت میشه باهم بریم؟ گفتم اجازه بدین...
  • باز هم عروسک (سه‌شنبه 30 مرداد 1397 12:02)
    دیروز وسط شلوغی کاری مامان علی زنگ زدن به علی که بیا خونه کارت دارم. عروسک با پسر خ.ش دعواشون شده بود. شب مامان و بابای علی با بچه ها اومدن مغازه. مامان علی بهم گفتن نمیتونم با دوتا بچه سر و کله بزنم و دیگه خسته شدم. علی اصلا نمیپرسه شما میتونین مراقب بچه م باشین یا نه؟ برا خودش تصمیم میگیره که عروسک اونجا باشه. یه کم...
  • مرحله جدید کاری (سه‌شنبه 30 مرداد 1397 11:51)
  • هفته ایی که گذشت (جمعه 26 مرداد 1397 22:22)
مطالب قدیمی تر


  • paper | خرید آگهی رپرتاژ | فروش بک لینک دائمی
  • فال تاروت شش کارتی | پردیس سی